عصبی ای خیلی زیاد.بیرون می آیی و با شدت در را پشت سر
خودت می بندی.دیگر دلت نمی خواهد به آنجا بر گردی.تصور یک لحظه رجوع دوباره به آنجا
حالت را خراب می کند.نفس عمیقی می کشی و می خواهی بروی، می بینی...مانتویت لای در
گیر کرده!
....
خسته ای،ترمز دستی را می کشی.چراغ ها را خاموش می
کنی.از ماشین پیاده می شوی.از روی صندلی های عقب کیفت را بر میداری.در را
میبندی.چند قدم که دور شدی، ماشین خود به خود قفل می شود.نگاه که می کنی می بینی
سوویچ را روی صندلی عقب جا گذاشته ای...
....
مدارکت را آماده کرده ای.خسته شده ای.یک هفته است که
هی هر روز می روی و می آیی.پدرت در آمده آنقدر چانه زده ای که لطفا کارم را همین
امروز تمام کنید و من دیگر نمی توانم بیایم و مسیرم دور است و ...بالاخره راضی شده
اند و کارت را انجام دادند. توی اتوبوس که نشستی ، توی مسیر بر گشت، نیم ساعتی که
گذشت، یادت می آید که...تائید آخر را که یک مهر خشک و خالی بود یادت
رفت...
....
خسته ای، همه ی این بد بختی ها را گذرانده ای،
ولی...با همه ی این حرفها می خندی و با گوشی به آهنگ مورد علاقه ات گوش می دهی.خدا
را چه دیدی؟شاید توی راه یک بستنی هم خودت را مهمان کردی!
و تو تعجب می کنی
و گاه می خندی
و می گویی
گذشت آن زمان.....
چه جای تعجب است
وقتی تنها بهانه ی زمان
برای گذشتن
مرده است...
------------------------------------------
این مطلب را مدتها پیش نوشته بودم...ولی حال و هوای این روزهایم است...
باز نوشتمش...
التماس دعا
"یا امان من لا امان له"
جلو تر که می آیم، جمعیت هُلم می دهد عقب و من فقط به شما نگاه می کنم آقا . به آن ضریح طلایی تان . جلوتر که می آیم، جمعیت هُلم می دهد . انگار کنید مثل شن های بیابانیم که باد تکانمان می دهد و کمتر از شن حتی .
شلوغ است ...اینجا همیشه شلوغ است . اینجا همیشه پُر از دلهاییست که فقط آمده اند به یک نگاه ... اینجا همیشه شلوغ است و من همیشه دلم می سوزد وقتی می گویم یا امام رضای غریب ...
و غربت انگار بخشی از هوای حرم شماست : هوای حرمتان هنگام اذان صبح های خُنَکِ صحنِ انقلاب ... و بال و پر زدن کبوترانِ سفید و سیاه و خاکستری ... سیاه و خاکستری درست عینِ ما ...
دلمان که می گیرد آقا ، از بچه که بودیم ، دستمان را می گرفتند و می آمدیم اینجا ... نمی فهمیدم آن روزها صدای ناقاره های بی وقت را ... و امروز ... شانه هایم که می لرزد ، چشمانم که پُر اشک می شود ، هیچ صدایی خوش تر از ناقاره ها نیست که اگر بی وقت بزنند ، یعنی کسی شفا گرفته ...
دلمان گرفته آقا...ضریحتان...پناهمان می دهید ؟
و می شود آیا یک جمعه که نشسته ایم توی صحن شما ، صدای ناقاره بیاید و بعدش ... ما پشت سر امام زمانمان (عج) نماز بخوانیم برای شما ؟ یک آسمان نمازِ باران خوانده ایم برای آمدنِ این رحمتِ خدا...می شود آیا ؟
کاش باز کنید گرهِ سبزی را که به این نیت زده ام به ضریحتان ... کاش بازش کنید ...
یک نفس آهوی مرا پَر بده .... ای حرمت امن ترین دام ها
درخت خندیده بود،رود هم احتمالا!گرچه بسیار دور بود.آفتاب هم خندیده بود، ماهتاب هم احتمالا.باد را می دانم که وزیده بود و باران را نمی دانم چند روز بعد فهمید...هر چه بود، من وظیفه خودم می دانم که از درخت، رود، آفتاب، ماهتاب، باد و باران تشکر کنم که از همان روزی که من بدنیا آمدم با من مهربان بودند!انصافا دستان گرم آفتاب را همیشه پشت خودم احساس کردم و خیلی شبها تا کنون با ماهتاب حرفها زدیم.راستش را بگویم تمام کودکی هایم یا در آغوش درخت بودم یا با رود جاری!باد را هم که...گفتن ندارد!که همیشه در کنارم بود، کنارم می وزید و در گوشم زمزمه می کرد.از لطف باران هم همین بس که حتی برای این دل تنگ من، ۴ مرداد هم باریده و چه سخت هم باریده...!
وظیفه ی من بود امروز که روز تولدم بود از همه کسانی که در تمام این سالها با من بودند تشکر کنم.۱ از تمام خانواده ی معنوی ام!و. بیش از همه و پیش از همه از خدا که از همان اول حواسش به من بود و مدام در گوشم با صدای باد خواند که با من است...با دستان درخت در آغوشم گرفت...دعایم را با باران مستجاب کرد و اضطرابم را شست...با خورشید پشتیبانی ام کرد... با چشمان ماهتاب تمام شب مراقبم بود... و با خنکای رود حرارت ذهن مشوشم را کم کرد...
من از همین جا و از همین جایگاه برای ابد از خداوندِ خودم کمال سپاس را دارم.
بنده ی کوچک و خطا کارت:
مریم
۱۲/مهر/۱۳۸۸
۱: بر همه واضح است که جایگاه خانواده ام در مقام خود باقی است، سبک متن اقتضا می کند...
***
قول مي دهي؟قول مي دهي وقتي که نوشتي، آخر نوشته هايت نقطه چين بگذاري؟
بنويس: ديوار! و نقطه چين بگذار!خودم آن سوي نقطه چين ها، پنجره مي گذارم...
بنويس: بيابان!و نقطه چين بگذار! خودم آن سوي نقطه چين ها، دريا مي گذارم...
بنويس...بنويس و بعد از نقطه چين ها تمام رويا هايمان را بگذاريم...بيا اگر نمي توانيم بنويسيم، بيا اگر خسته ايم، بيا اگر نمي بينيم، تصور کنيم که بعد از نقطه چين ها چه زيبا خواهيم بود...بيا به بعد از نقطه چين هامان فکر کنيم...
.........
***
ديشب آمد. بعد مدتها. درست وقتي مي خواستم بخوابم، توي تخت بودم، که آمد.
چرخيد دور سرم...گفت که بلند شوم و بنويسمش...غفلت کردم.گفتم حتما يادم مي ماند، باشد فردا مي نويسمش، حتما يادم مي ماند، حتما...يادم....مي.....
و خوابم برد...هنوز هم خوابم.مدتهاست خوابم...مدتهاست ننوشته ام و تا ننويسم بلند نمي شوم و اين بار هم که اين حس قشنگ و خوب آمده بود تا من بنويسم او را ، من خواب ماندم...
هميشه خواب مي مانم...
***
از بعضي از اين برنامه هاي آشپزي واقعا بدم مي آد!مال مرفه هاي بي دردِ الکي خوش است...!
رنگ ظرف را با رنگ آناناس توي دسر ،سِت مي کنند...غافل از اينکه خيلي ها فقط يک ظرف دارند، يک گاز پيکنيکي، و توي شامشان آب مي بندند نه آناناس! و شايد آشپز هاي گرامي خرده بگيرند که آبِ زيادي از نظر زيبايي شناختي براي غذا اشکال ايجاد مي کند اما يادشان مي رود که مرد آنقدر خسته و شرمگين است که فقط رنگ زرد صورت بچه هايش را مي بيند...دسر؟هه!!!
متنفرم که اين برنامه ها، از شبکه هاي ملي پخش مي شود...براي تمام ايرانِ تورم اقتصادي زده!!
دروغ چرا؟من خودم هميشه عاشق اين سِت کردن ها بودم...ولي جديدا چشمانم به جز اين سِت کردن ها، آدم هايي را هم مي بيند که لباس هايشان اصلا سِت نيست.يک جورهايي انگار گوني تنشان است...يک جورهايي انگار زيادي کثيفند و کثيف تر مي شوند وقتي تا کمر خم مي شوند توي سطل آشغال...و من با خودم فکر مي کنم که يعني توي اين سطل، کمپوت ِ خارجي ِ آلوئه ورا پيدا مي کنند تا سوپ آلوئه ورا درست کنند که سرشار از ويتامين است و پوست را شاداب مي کند؟...متنفرم از اين برنامه ها...
afraid that the one you love might prefer someone else.
دلم سوخت.دلم نیامد معنی را بنویسم بخیل.حس کردم این معنی قشنگ ترین معنی یک حس غریب شاید قشنگ است که من هم دلم می خواهد داشته باشم...دلم نیامد بگویم بخیل. دیدم من هم می ترسم از دست بدهم کسی را که...و چیزی را که...
نگران شدم.دلم تنگ شد برای مهسا، برای نفیسه، برای فاطمه، برای تمام کسانِ لحظه های خوبم.
دلم تنگ شد برای بالش های کوچک و نرم و آبی اتاقم که نجمه هر از گاهی کش می رودشان...نگران شدم که سر جایشان نباشند...
و برای نقاشی های آبرنگم که زده ام به دیوار اتاق..
و دیدم که دلم تنگ شد برای کفش قهوه ای جدیدم...
هر چه می خواهی فکر کنی، فکر کن! ولی من دلم برای لیوانم هم تنگ شد!
و نگران "رامونا" و "نیکلا" ی رو کیفم شدم که کنار" stop the war" می خندند!!
و نگران " مریم" های "خود شیفته وار"ی شدم که روی در کمدم نوشته ام!مبادا کسی پاکشان کند...
نگرانِ... نگران "او" شدم مثل همیشه...و او بی خبر...مثل همیشه...
نگران چیزها و کسانی شدم که مال من هستند و ترسیدم که از دستشان بدهم...
ای بد است؟
.
دلم نیامد بگویم بخیل...می گویم: نگران...و عاشق...
لعنت به سرعت
از هر چی سرعته متنفرم.لابد اون هم داشته سرعت می رفته!کو؟پس خودش کو؟این موتورشه که.این همه آدم برای چی جمع شدن؟چقدر این راننده هه تند می ره!اصلا نمی تونم ببینم که چی شده.لابد خودشو بردن بیمارستان....
سر می کشم که ببینم.روی زمین یک تسبیح سیاه افتاده و ...برو کنار دیگه...کمی خون.دقیق می شوم .نگاهم می ماند، زبانم خشک می شود روی مرد میان سالی که...موهای وسط سرش ریخته، مرد آرام و بی حرکت دراز کشیده وسط خیابان، کنار پای پلیس و مردم...اگر زنش اینجا بود حتما نمی گذاشت این جور وسط خیابان دراز بکشد، مرد صورتش را گذاشته روی آسفالت خیابان، توی این هوای نه خیلی سرد و نه خیلی گرم حتما آسفالت حسابی خنک است.مرد نگاه مردم برایش مهم نیست نگاه هیچ کس برایش مهم نیست نگاه من هم که از توی این تاکسی نگاهش می کنم. تاکسی سریع رد می شود و من نمی توانم درست ببینم.دستانم یخ شده، سر ظهر است شاید برای نهار می رفته خانه. شاید هنوز عید دیدنی هایشان تمام نشده...تاکسی می رسد به میدان شهرک.دختر کناری ام از من می پرسد میدان کاج کجاست؟برمی گردم سمت مرد که صورتش را چسبانده بود به آسفالت و تا حالا حتما لباس هایش حسابی کثیف شده است...من هم میروم سمت میدان، راهنمایی اش می کنم...هوا دارد خنک می شود...ابرها هم آمده اند که باران ببارند...بغض می کنم...کاش مرد بلند شود اگر باران ببارد...صدای زنگ موبایل... بله؟سلام مامان...بله،دارم می آم...مادرم نگران است می گوید دیر کرده ام و او نگران شده است که مبادا... بغض می کنم...کاش مرد موبایل نداشته باشد، کاش زنش نگران نباشد، کاش مرد بلند شود...
دارم رویش کار می کنم!الآن چند وقت است .نه اینکه صبح تا شب ولی تقریبا زیاد این کار را می کنم!توی بانکُ، توی راه ،وقتی تلویزیون نگاه می کنم،وقتی کتاب می خوانم،حتی باور کن زیر باران که راه می روم!
یک جور احساس تعهد دارم شاید...نمی دانم چرا؟آن روز که به من گفت می دانست...می دانست که شاید این داستان همیشگی جدید گیرم بیاندازد،یک جور دغدغه یک جور فکر و خیال که چرا؟چه جوری؟من هم هستم؟می شود آیا واقعا؟
همیشه همین است وقتی یک چیز خیلی بدیهی شد گم می شود لای عادت ها!می ترسم گم شود...کم شده ای؟
می ترسم از روزی که دیگر مثل امروز حتی نفهمم که دارم گمش می کنم...می ترسم یک روز بیدار شوم و اصلا یادم نیاید که باید دنبالش بگردم...که احتمالا جایی جایش گذاشته ام...
درست یادم نمی آید...می دانم که دنبال چیزی می گردم ولی چی؟...نمی دانم...
چی؟گفتی چی؟ایمان؟یادم نمی آید...نمی شناسم...می شود بروی آن طرف؟می خواهم رد شوم...
شمع عالم بود عقل چاره ساز
...شمع را پروانه کردی عاقبت
***
این شبها شبهای بزرگی است،خیلی بزرگ!آنقدر بزرگ که یک جورهایی هول می شوم!حس می کنم توی این شبها قرار است یک خبری بشود و من خیلی کوچکم برای آن خبر.برای آن اتفاق برای آن تحول...کوچکم خب...نیستم؟برای تحولی که قرار است در این شب ها رخ بدهد کوچکم...اگر کوچک نبودم که الآن اینجا نبودم ،الآن و این شبها دعا نمی خواندم!دعا می خوانم که بزرگ شوم که این تحول جا شود در من....اصلا چه می دانم؟!من اصلا بلد نیستم توضیح دهم!فقط بلدم حس کنم!و حالا حس می کنم این شب ها کم کم دارم بزرگ تر می شوم حالا کوچک و بزرگ قبلش را نمی دانم
***
یک دختر بچه را نشان داد از غزه.خوب نگاه کردم، دقت کردم،تمرکز کردم،دیدم که بله!گوشواره دارد!قانع شدم!در کربلا که تفنگ نبود برای بردن گوشواره ی دختران حسین (ع) سیلی می زدند،اینجا که تفنگ هست خب تیر می زنند!منطقی است...جاهلیت همان است که بود، فقط کمی-آن هم کم-خشن تر شده
***
می گویند این کشتار تقصیر حماس است.می گویند حماس از اسرائیل مقصر تر است.می گویند حماس اگر راست می گوید، خب تسلیم شود تا مردم کشته نشوند...مردم غزه رفتند به حماس رای دادند،بعد اسرائیل گفت رای تان را پس بگیریرد آنها هم گفتند نه!باز اسرائیل گفت پس بگیرید، گفتند نه!-عجب!-این بار اسرائیل حمله کرد و کشتشان و باز گفت پس بگیرید جالب اینجاست که باز مقاومت کردند!حالا هم من می گویم حق با شماست!حماس مقصر است!شما به فکر مردم غزه هستید و خیر آنها را می خواهید...درست عین اسرائیلی ها
***
کیف پولم گم شد.با همه ی محتویاتش که 10 هزار تومان پول بود ویه عالمه کارت.صبح محرم راننده اتوبوسی زنگ زد و گفت کیف را پیدا کرده گفت زنش حسابی گشته و یه شماره توش پیدا کرده و اونها هم زنگ زدند و....خدا خیرشان بدهد...رفتم کیف را بگیرم، مسئول ایستگاه گفت چک کنم ببینم همه چیز هست؟چک کردم همه اش بود.گفتمت؟حرز امام حسن عسگری (ع) هم بود...آن موقع بود که فهمیدم...می دانی دیگر؟گفتن ندارد، باید بفهمی اش...اصلا بی خیال!خودت چطوری؟
***
شنیدی که می گویند هر روز ما عاشوراست
و تو تعجب می کنی
و گاه می خندی
و می گویی
گذشت آن زمان.....
چه جای تعجب است
وقتی تنها بهانه ی زمان
برای گذشتن
مرده است...
دیروز دچار بحران شده بودم!یک جور تخلیه روحی!مثل خالی شدن صندوق ذخیره ارزی!باور نمی کردم.می رفتم ، می آمدم و محل نمی دادم به همه ی آنهایی که هی چپ و راست می پرسیدند: خواب بودی؟- نه!چطور؟-چشمات...چشمات یه جوریه! یا به اونایی که مدام گیر می دادند که گریه کرده ای؟دیروز خودم هم نمی دانستم صندوق ذخیره ی روحی ام چطور خالی شده؟
***
دیروز بدون خبر رفتم!دوست نداشتم این کار را ولی انجامش دادم!از کلاس آمدم بیرون و بر نگشتم.یکراست رفتم سوار اتوبوس شدم، رفتم دانشکده خودمان، یه خورده تنها چرخ زدم و بعد آمدم بیرون!هوا عالی بود و لی من حوصله نداشتم مثل هفته ی پیش ذوق زده بشوم و داد بزنم: وای!هوا فوق العادس!!و بعد بی تفاوت به حرف آدم ها، در حالی که روی پاهایم پرواز می کردم! برم دم در!من دیروز برعکس اصلا ذوق نکردم!اصلا نفس عمیق نکشیدم! و حتی منتظر بودم تا یکی کار آن روز مرا بکند تا حسابی بهش چپ نگاه کنم!و بعد آرام راه افتادم و رفتم سوار اتوبوس شدم و رفتم خانه
***
دیروز هر چه گشتم فرهاد را پیدا نکردم!!فرهاد را گفته بودمت؟ پسر فال فروش 6 ساله ایست که باید ببینی اش!عاشقش می شوی!شب یلدا دیدمش!ازش فال خریدم، باهاش حرف زدم و لپش را کشیدم!لپ کثیف نرمش را!بهش کفته بودم اسمت چیه؟-فرهاد.- چه اسم قشنگی!فرهاد می دونی اسم کیه؟-آره!-آفرین!اسم کیه؟-اسم یه آدم....و من کم آوردم
***
امشب شام ماکارونی داشتیم!داشتم با اشتیاق تمام می خوردم که تلویزیون فیلم یه بچه رو از غزه نشون داد که قلبش از سینه اش زده بود بیرون...شاید 9 سالش بود....و یک شبکه ی دیگر تبلیغ بچه ی خوش آب و رنگ ایرانی را نشان می داد که ماکارونی می خورد و به به اش به آسمان رفته بود....ماکارونی کوفتم شد!دیگر نخوردمش
***
این روزها دچار یک بحران....گفته بودمت؟


