شاعری، با شیر مادر، در تار و پود تن زنان سرزمین من دویده است.

پیرزن سیاه پوش عشایر، که گلیمی بافته به نذر و دردش، دردِ تند اش، این است که زندگی سخت عشایری خودش را زنده کند و نمی تواند. دردش این است که بچه هاش، نه که هنرهای دست های سخت شده از کارش را یاد نگیرند، که دوست ندارند یاد بگیرند حتی! دردش این است که چیزی را می فهمد که هیچ کس نمی فهمد، گلیم را نذر می کند که دردش برطرف شود.

بافتن را از مادرش یاد گرفته: مادرم می بافت و من میدیدم. چشم هام با دست هاش کار می کرد و حفظ می کرد. بسان طفل خردی که حرف زدن را با گوش کردن از بَر می کند.

گلیم را، که به خطْ خطش، درد هاش را خوانده بود و بافته بود، به یاد امیرالمومنین در امامزاده ی کوچکی انداخت که دردهاش برود.

 

و من، زنی خسته در شهر دود گرفته و بزرگ ، می بینمش، اشک می ریزم و دعا می کنم که دردش،  هرچه هست، به امیرالمومنین قسم، که برطرف شود...

کاش دردش برود...

 

* به یاد می آورم که فیلم طنزی بود اما حرف سخت و قشنگی می زد. از سگ هایی می گفت که کور رنگند و رنگ ها را نمی بینند و کار روزهاشان خندیدن به سگ دیگری در جمعشان بود که می گفتند احمق است. سگی که از بخت بدش، رنگین کمان را، دیده بود... و هیچ کس حرفش را نمی فهمید...