soundcloud

گوگل پلی را باز کردم که برای خودم سوندکلود بریزم. با خودم فکر کرده بودم که یک پلی لیست از همه آهنگهایی که دوست دارم آنجا برای خودم درست کنم. اما نگذاشت. گفت که ایرانی هستم و همین یعنی حق ندارم سوندکلود داشته باشم. گفت در کشور من نمی شود این نرم افزار را داشت و نصب کرد. نمی شود شجریان را با جهان به اشتراک گذاشت. نمی شود دیلمان را پخش کرد تا همه بشنوند. نمی شود به علیقلی گفت یکبار دیگر خیلی دور خیلی نزدیک را بنوازد. غمم گرفت. بیشتر از خیلی وقتها. با خودم فکر کردم مگر من با یک آهنگ چه کاری می توانم بکنم؟  مگر موسیقی یک هنر نیست؟ مگر هنر برای "مردم" نیست؟ مگر کجای دنیا یک سیاستمدار آهنگ گوش می کند؟ سیاستمدارها اگر موسیقی را می شناختند و هر از چندی برای خودشان آهنگی گوش می دادند، اگر یک پلی لیستِ "برای وقتهایی که دلم گرفته" یا "ساعت پنج و نیم عصر یک بعدازظهر ماه شهریور که به اشتباه شبیه اواخر پاییز است" در سوندکلود داشتند که دیگر هیچ کجای جهان جنگی نبود. کدام آدمی بجای گوش دادن به صدای عود یا یک سولو از ویولنسل وقت دلتنگی، تصمیم می گیرد به یک کشور دیگر حمله کند و مردم را از خانه هایشان آواره کند؟ نمی ترسد که سه تاری در پس دیواری بشکند و کودکی از ترس جنگ دیگر سمفونی نُه بتهون را با خودش زمزمه نکند؟ اگر اینطور است پس چرا برای منی که فکر می کنم استعاری ترین هنر جهان موسیقی ست هم سوندکلود تحریم است؟ مگر نه اینکه موسیقی در هوا شناور است و از مرزها رد می شود؟ و ناممکن ترین هنر برای ثبت کردن است؟ مگر نه اینکه هر موسیقی به محض نواخته شدن تبدیل به استعاری ترین حالت ممکنش می شود و مثل یک عطر تبدیل می شود به خاطره؟ غیرقابل دیدن، غیرقابل لمس کردن و غیرقابل حفظ کردن. تنها با تکرار مجدد نت ها یا با ایجاد ارتعاشی مشابه می شود آن را دوباره ساخت اما دیدن و شنیدن دوباره "همان" و "دقیقا همان" موسیقی ناممکن ترین کار جهان است. مگر نه اینکه ضبط و ثبت موسیقی فقط می تواند تصوری تکراری از یک موج قدیمی باشد که حالا دیگر وجود ندارد؟ اگر اینطور است –که هست- چرا همین موج میرا و از بین رفته را هم از ما دریغ می کنند؟ چرا نمی توانم "دیلمان دشتی بنان" را در سوندکلودم داشته باشم تا کس دیگری در جای دیگری در جهان در وقت دلتنگی هاش گوش کند؟

فراموشش کن! فقط کاش بین این نرم افزارهایی که ما را تحریم کرده اند، استثنا قائل می شدند. موسیقی برای ما، همه نرم افزارهای جاسوسی برای شما....

ساعت یک و سی و شش دقیقه بامداد نهم آذرماه هزاروسیصد و نودوهشت هجری شمسی. شد یک و سی و هفت!

انگار دیگر هیچ کجا برای خودم باقی نمانده. جایی که برای خودم و حریم شخصی ام باشد. جایی که من، شخصیت حقوقی خاصی نداشته باشم. تریبون خودم نباشم. بابت هر حرفم به هیچ آدم دلسوز یا کینه توزی پاسخ گو نباشم...

دلم میخواهد وقتی ترَک عمیق و نامشخصی روی قلبم دارم، جایی باشد که بتوانم بنویسم که درد دارم و کسانی که من را میشناسند هزار دلیل بی ربط و باربط پیش خودشان تصور نکنند...

از اینستا بدم می آید. از تلگرام بدم می آید. فیس بوک دور است و اینجا هم زیادی خلوت است.

دلم گرفته. دلم شکسته. کسی پرسیده است که خوبم و به دروغ گفته ام که حالم خوب است. دلم میخواهد استعفا بدهم. دلم میخواهد یکبار در مدرسه یک دل سیر گریه کنم و بچه ها دلداری ام بدهند چون اینکار را برای هم خیلی خوب انجام میدهند. دلم میخواهد یک قطعه طولانی و غمگین ویولنسل را صدبار پشت هم بزنم و گریه کنم. دلم میخواهد بروم برای خودم توی یک کافه دنج و قهوه دمی، آنطور که اصالت قهوه است سفارش بدهم. دلم میخواهد کارهای جدیدِ حال خوب کن بکنم. ولی هیچ کدام از این کارها را نمیکنم. خوب نیستم و قلبم شکسته و در مقابل فکر های بد به طرز غریبی ضعیف و ناتوان شده ام و از دوستم رنجیده ام و خسته ام و پول ها را باید مدیریت کرد و هوا آلوده است و بابت ساز باید صبوری کنم و مدرسه که جای گریه معلم ها نیست و چون تعهد داده ام باید تا آخر سال تحصیلی همه چیز را تحمل کنم و نمیخواهم غرغرو باشم و ...

 

 

آرزو داشتم حداقل یک نفر این آخر شبی، اینجا بود و این حرف ها را میخواند و میگفت چیزی شده؟

ولی نیست...

 

اینجا دیگر یک کتاب صدبار خوانده قدیمیست. تمام شده است.