Moonlight, Beethoven

 همینجوری یک میلیارد سال بذاریم سمفونی مهتاب بتهون بزنه و بزنه و دوباره تکرار شه و باز بزنه‌ و بزنه و...

هیچی نمی‌شه. به‌خدا دنیا شاید قشنگ‌تر بشه ولی کسی خسته نمی‌شه. کسی اگه واقعا همه یک میلیارد سالو بهش گوش بده، خسته نمی‌شه. ولی خب، باید واقعا همه‌اش گوشش بده...

تلفن

- تلفن خونشون رو توی گوشیم به اسم محمد سیو کردم. هنوز بعد دوسال از فوتش، وقتی از خونشون زنگ میزنن، یه آن، انگار یادم میره، توی دلم خالی میشه، فک میکنم محمد زنگ زده. با اون حال تلفن رو برمیدارم...

- حالا این خوبه یا بد؟

- ...

- ...

- نمیدونم.....

بدترین سه ماهه گرم سال

می‌تونستیم از یکی از بهترین بهارهای این سال‌ها استفاده کنیم. پر از طوفان و بارون و باد.

لذت ببریم از خنکاش و دیوونه بودنش که یه لحظه آفتابه یه لحظه طوفان

اما چی شد؟

بجاش تمام اون مدتو توی قرنطینه بودیم و حالا یهو افتادیم در بدترین سه ماهه سال.

گرم و گرم و گرم و دوست‌نداشتنی

 

 

پ.ن: اگه بنا به اون جور عدالت بود، من در یه کشور سردسیری به دنیا می‌اومدم.

هنر چهارم

حسودتر و غیرعادلانه‌تر از ادبیات نمی‌شناسم. سراغت نمی‌آد و صبر می‌کنه تا التماسش کنی و باز پسِت می‌زنه و نمی‌آد

 

اونوقت صبر می‌کنه تا غمگین شی، ضعیف شی و تنها باشی،

میاد سراغت و خودش رو به تمامی در اختیارت می‌ذاره.

 

این فاحشه حسود

هنر پنجم

وقتی غمگینم ته همه آهنگا نرسیدنه و با همون پلی لیست وقتی شادم مقصود همه آهنگا، رسیدن.

 

این پیامبر پنجم

هنر ششم

با خودم فکر می‌کنم یه بار یه ماه تموم میرم تمام کلاسای باشگاه نزدیک خونمون رو ثبت‌نام می‌کنم. اونقدر ورزش می‌کنم تا برسم خونه و خوابم ببره و بیدار شم برم کلاس و برسم خونه و خوابم ببره و....

شاید بهتر شدم

 

این پیامبر ششم

هنر هفتم

غمگینم

و سینما کمکم می‌کنه تا گریه کنم.

 

این پیامبر هفتم

سی و یک و نیم

امشب غمگین‌ترین زن سی و چند ساله این حوالی‌ام...

دوس---عشق---ت‌داشتن

بچه‌ها، دانش‌آموزانم، همه‌شان راس یک ساعتی باهم پیام دادند و روز معلم را تبریک گفتند.

از این خلاقیت‌های حال خوب کنِ دوره راهنمایی. از دهنم در رفت، جلوی یکی از معلم‌ها گفتم که اینطوری شده، به طور مشخصی ساکت تر شد و بعد با ناراحتیِ مشخص و کمی خشم گفت: دیگه دارم از دستشون ناراحت می‌شما. برای همه اینکارو کردن. واقعا که.

اولش فکر کردم ادا درمی‌آورد. نزدیک بود که بخندم. یعنی راستش یک کمی هم لبخند زدم ولی بعد دیدم که جدی جدی ناراحت شده. بهش برخورده که چرا تنها معلمی نیست که دوستش دارند.

حتی "دوست داشتن "هم این مدلی نیست. چون اجازه می‌دهی که کسی که دوستش داری دیگران را هم دوست داشته‌باشد. اصلا همین فرق دوست داشتن و عشق است که در دراز مدت دوست داشتن را محبوب‌‌تر میکند. آدم که همیشه نمیتواند نگران این و آن باشد.قلبش تند تند بزند، عرق کند. خوابش نبرد، اضطراب داشته‌باشد. با شنیدن یک صدا از جا بپرد.آادم دلش می‌خواهد زندگی کند. فقط آب و هوای شهر خودش برایش مهم باشد. برود، بیاید. وقت‌کشی کند‌ و اصلا به هیچ‌چیز فکر نکند. به... هیچ... چیز... فکر نکند. اینها را فقط وقتی دوست داشته باشی می‌توانی داشته باشی. آبِ آرامش با عشق توی یک جو نمی‌رود.

خلاصه که تعجب کردم که این حد از انحصار طلبی یا برای یک عاشق است یا یک بچه کوچک. مانده ام که همکارم کدام یکی از این دو حالت است؟

آرامش

من دلم می‌خواد پشت سر دوستم چیزایی که ازش می‌دونم رو برای بقیه تعریف کنم. من خشمگینم. من دوست دارم نشون بدم که توی دعوا، می‌تونم قوی باشم اما نمی‌تونم. از تصورشم می‌ترسم. اینکه بهم اعتماد کرده باشه و بخوام اعتمادشو بشکنم. به ارامش رسیده باشه و آرامشش رو مخدوش کنم. بی‌خوابش کنم. غمگینش کنم.

اونوقت باید فکر کنم که ذات دنیا قابل اعتماد نیست و این ترسناکه.

خیلی...

ذات دنیا البته قابل اعتماد نیست. دوست من سعی می‌کنه چیزی رو به دست بیاره که نداره. اون من رو داره. خیالش از بابت من راحته پس، دنبال بقیه اس. دنبال همه‌س جز من.موس موس می‌کنه.می‌گرده. منت می‌کشه....

مشکلات دقیقا از جایی شروع می‌شه که خیالت از داشتن تمام و کمال آرامش، راحته. وقتی خیالت راحت نیست پس بیشتر مراقبی. به محضی که به پشتی صندلیت تکیه می‌دی مشکلات میان جلو. پس باید اول به آرامش بررسی.

می‌ترسم که به آرامش برسم.

 

 

پ.ن: من خوابم نمی‌بره.از دنیا چی میخوام؟ نمیدونم. اما خوابم نمی‌بره. هیچ شبی.

آخرین باری که توی شب خوابیدم رو حتی یادم نمی‌آد. آخرین باری که توی روز بیشتر از پنج ساعت خوابیدم رو یادم نمی‌آد. چمه؟ نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم....