اتفاق عحیب جدید

صدای حرکت خون در سرخرگ و سیاهرگ گردنی سمت راستم رو میشنوم.

رفت، برگشت

هر جفتش رو

 

یه وقتایی قوی و ضعیف می‌شه. چیزایی روش تاثیر داره. همه رو می‌شنوم.

 

شده تفریح این روزام. بعد اون تومورهای کوچولوی خوش‌خیم اینا شوخی دومیه که بدنم داره باهام می‌کنه. ولی از شوخی اول قشنگ‌تره.نیست؟

فرام...و.......ش.............ی

خودت را باور داشته باش

برای خودت زندگی کن

به خودت ایمان داشته باش

کاری به کار دیگری نداشته باش...

 

همه اینها را من بلدم. همه اینها را من از برم. همه اینها را مدام به همه می گویم و حرف های درستیست. اما انسان، لعنت به انسان، که اساسا موجودی اجتماعیست و لنگ تعریف کردن دیگران است. لنگ تایید شدن است. حتی در رد شدن از طرف همه آدمها، نوعی تایید شدن هست که آدم را پیش میبرد. اینکه "همه" می گویند کاری را نکن. "همه" می گویند کاری را بکن! این جمع شدن تعدادی آدم که تو را تشویق می کند کاری را انجام ندهی یا برعکس، انجامش بدهی، تمامش کنی. بروی تا آخرش. زمین بخوری. موفق شوی. باشی، نباشی... اشکال کار این است که یک نفر یا دو نفر جواب نیست. ذات اجتماع، به جمعیتیست که تو از آن چند صدا می شنوی. زیاد است. بزرگ و کوچک دارد. باید شمردشان. باید حسابشان کرد. نشود نادیده شان گرفت.

یکبار پرسیدی که از چه چیزی بیشتر از همه می ترسم؟ دوباره می گویم چون میدانم یادت نیست. "قضاوت شدن". تا همین حالا هم فکر می کردم که قضاوت شدن، بزرگترین ترس زندگی ام باشد. آنقدر از قضاوت شدن می ترسیدم که تقریبا هیچ کاری نمی کردم. درست مثل کسی که فلج شده باشد، تمام وقتم را به ترسیدن می گذراندم. همه چیز را در اوج رها می کردم. همه چیز را وقتی خوب بودم ول می کردم. همه چیز را. و آنقدر از قضاوت شدن میترسیدم که از خوب نبودن نمی ترسیدم. برایم مهم نبود چطور باشم تا وقتی که قضاوت نمیشدم. با این حال اگر همه میگفتند نباید موهایت را آبی کنی، این کار را می کردم و حالا فهمیدم چرا. چون در مقابلم جمعیتی را داشتم که می توانستم برایشان گردن کشی کنم و باهاشان بجنگم. وجود داشتم و وجودم دیده می شد. ترس لعننتی دیده نشدن که تا همین چند وقت پیش، نفهمیده بودم چطور در وجودم رشد کرده بود و پیش رفته بود وجود نداشت. من بودم که در گردن کشی داشتم "وجود داشتن" را به رخ خودم می کشیدم. 

من نیاز دارم که در موردم حرف بزنند. من نیاز دارم که دوستم داشته باشند. من نیاز دارم برای کسانی مهم باشم. من به این جمعیت نیاز دارم و آنقدرها برایم مهم نیست که در مقابلم باشند یا پشت سرم. من به خود "جمعیت" نیاز دارم. به این همهمه غیر قابل تشخیص، که درست نمی توانی بفهمی از تو تعریف می کند یا تو را می کوبد.

"جمعیت"

این نیاز مزخرف که به من یاداوری می کند در ماهیت انسانی ام هیچ فرقی با هیچ کدام از آدم های دیگر، ندارم.

اینطور هم نیست که هیچ کس من را نبیند. اینطور هم نیست که تو من را دوست نداشته باشی و برایت مهم نباشم. اینطور هم نیست که از من تعریف نکنی و نگرانم نباشی. اما این کافی نیست. متاسفانه، آدم با خواسته شدن از طرف نزدیکان درست مثل این است که با دستگاه زنده باشد. لطفی ندارد. زنده است اما کافی نیست. 

امروز که توی گروه مدرسه بودم، با خودم فکر کردم اگر از مدرسه مان بروم، دو سال دیگر که این بچه ها بزرگ شوند و بروند مدرسه دیگری، هیچ کس من را به یاد نمی آورد. روی عکس دوستانم در واتس اپ مکث کردم و فکر کردم که اگر رفقای دیگری برای سفرها و شب نشینی ها و دورهمی هایشان داشته باشند، من را کم کم کاملا فراموش می کنند. اگر به محیط کار قبلی ام زنگ نزنم و برای قرارداد مجدد یاداوری نکنم، احتمالا من را به کلی فراموش خواهند کرد. درست مثل یک قبض قدیمی بانک که توی جیب مانده و نوشته رویش محو شده. هستم، اما به یاد نمی آیم. من به این جمعیتی که کم کم دارند من را فراموش می کنند احتیاج دارم و حس می کنم در حال محو شدنم. حس می کنم دیگر کسی به یاد نمی آورد من چطور لبخند میزدم، چطور لباس هام را با هم ست نمی کردم، چطور مرتب بودن دندان های جلویی ام را دوست داشتم، چطور دوست داشتم همه چیز را با ویولنسلم بزنم، چطور دلم می خواست توی عکس ها باشم، چطور هربار که موهام را آبی می کردم، انگار اولین بار است ذوق می کردم، چطور هربار صندل می پوشیدم لذت می بردم. چطور... چطور... حس می کنم دارم محو می شوم و آدم هایی که من را یادشان هست، آنقدر هم فاصله دارند و زندگی با آدم های جدید در اطرافشان جریان دارد که نمی توانند در مورد من با هم حرف بزنند و خاطرات، تنها در ذهنشان می ماند تا طعمه فراموشی شود.

زندگی صبر نمی کند خب. می گذرد و انتظار دارد تو هم با روزهاش بگذری. می دود و می گوید بدو. می رود و می گوید بیا.

 

حالا به آدم هایی فکر می کنم که بلدند چطور حضور آدم را در جایی کمرنگ کنند و بهش نشان بدهند که بود و نبودش فرقی ندارد. به آن ها فکر می کنم و هرگز نخواهم بخشیدشان. من؛ منِ فراموش شده...