من اگه يه تومور باشم اسمم "مارلا"س
همه چيز به همين راحتي قابل توضيح دادن هستند. هيچ چيز دست من نيست. صبح از خواب بيدار مي شوم و مي بينم بدخيم شده ام. آدم ها برايم قابل درك نيستند. بو ها، تاكسي ها، قيمت ها. بعد مي شوم "مارلا". مي روم جاهايي كه مال من نيست اما بهشان احتياج دارم. سيگار مي كشم. دعوا راه مي اندازم و فحش مي دهم. تا دير وقت بيرون مي مانم و همه ي پولم را مي دهم بابت چيزهايي كه قرار نبوده بخرم. بعد مي رسم خانه و مي بينم گند زده ام به همه چيز. قبل از همه، خودم. مي شوم همان بيماري ِ ساده اي كه دكتر مي گويد كاريش نداشته باشيد. يك سر درد موقتي و خفيف كه با يك آسپرين هم خوب مي شود. مي روم توي دستشويي و با صابون، بوي گند سيگار از روي انگشتهام را پاك مي كنم. به پول هاي پس اندازم فكر مي كنم ، مسواك مي زنم و قبل از خواب، يك كتاب خوب مي خوانم. به نظر مي رسد همه چيز قابل درمان است. تومور من را نكُشته. من همان تومورم. چيزي در درون من است كه گاهي بيدار مي شود و گاهي مي خوابد. من كاري از دستم بر نمي آيد. جز اينكه هميشه يك ورق آسپرين همراه خودم داشته باشم.