۱۲۰ درجه فارنهایت

خیلی دوست دارم برگردم به اون روزایی که هر از ده روزی یه بار شیرینی یا یه کیک درست میکردم، وقت دمنوش عصرگاهی، با ع یا مهمونی که میومد میخوردیم. یا همیشه یکم بیسکوئیت درست کرده بودم که توی بشقاب همسایه‌ها موقع برگشت -وقتی قبلا چیزی توش برامون آورده بودن- بذارم.

اما نمیشه. بسکه هی باید به این فکر کنم که این چاق کننده‌س این مضره.

خیلی غصه میخورم که سرعت چاق شدنم چندبرابر آدمای دیگه‌س. خیلی ناراحتم میکنه. بحث قند و شیرینی خوردن نیست، بحث خود این کاره. خود شیرینی درست کردن، کیک پختن. خود این گرما و بوی کیک و شیرینی که توی خونه میپیچه. حس و حالش. ورز دادن خمیر با دست. پاشیدن پودر قند، هم زدن خمیر. همه‌ش.

حس میکنم اینکارا، یه زندگیه که باهام به قدر یه دست دراز کردن فاصله داره، ولی اجازه ندارم برم سراغش. حق ندارم دستمو دراز کنم و بگیرمش. فقط میتونم نگاهش کنم. فقط میتونم بهش فکر کنم.

قبلتر که اینکارو میکردم، هربار و هرجا میرفتیم، با خودم کیک و شیرینی میبردم. خودم دوست داشتم، شاد میشدم، دلم میخواست بقیه هم خوشحال بشن، بعدم میگفتم خوبه دیگه، میبریم اونجا، خونه نمیمونه که هی ازش بخوریم، جمعیتی خورده میشه، تموم میشه. برای همین هر وقت داشتیم میرفتیم جایی، کیک درست میکردم. فکر میکردم کار قشنگی باشه.

بعد که مدام چاق و چاقتر شدم، هی از همه جا میشنیدم که معلومه چاق میشید، بسکه کیک و شیرینی میخورید، بسکه همیشه در حال خوردن چیزای قندی هستید.

ذوقم کور شد، دلم شکست، خورد توی ذوقم. در فر رو بستم. قالبام موند توی کمد. ابزار دیگه نخریدم. وقت اینجا اومدن هم، همه وسایل حرفه‌ای و گرون و خارجی که داشتمو گذاشتم توی جعبه و هدیه دادم به دوستم که توی کار درست کردن کیک و شیرینیه و تمام.( گرچه هنوز که هنوزه، دست و دلم میلرزه وقتی قالبای خوشگل شیرینی رو میبینم و چندتایی دوباره خریدم و یه بارم پارسال درست کردم.)

الان یه وقتایی که دلم گرفته، دوست دارم کیک و شیرینی درست کنم ولی نمیتونم. حتی با خودم میگم درست کنم، بریزم دور، بعد میبینم اسرافه دلم نمیاد، وجدانمم اجازه نمیده. از هدیه دادنشم که خاطره خوبی ندارم.

اینه که وقتایی که حالم خوش نیست و فکر و خیال حمله میکنه، نمیتونم‌ مثل قدیما خودم حال خودمو خوب کنم. میشینم به فیلم دیدن. ولی خب سینما هم دیگه مثل قدیم نیست. برای همین جدیدا میشینم یه گوشه غصه میخورم و هی فکر میکنم وگاهی هم گریه میکنم.

حالا به خود اون آدما بگی که اون حرفاشون اینطوری یادم مونده و روم اثر داشته، اصلا یادشون نمیاد که اون حرفا رو به من زده باشنا...

مراقب حرفامون باشیم.

کمالگرایی چرا و چگونه؟

من وقتی یه ایدۀ جدید دارم، وقتی یهو یه جرقه‌ای توی ذهنم یه چیزی رو به چیز دیگه‌ای وصل می‌کنه، اون لحظه‌ای که مثل همه باید از خوشی جیغ بکشم و بگم: آره! همینه! من اینو پیدا کردم! یهو استرس می‌گیرم. یه خوره می‌فته تو جونم که اگه بعد از این دیگه نتونی به این خوبی باشی چی؟ اگه ایدۀ بعدیت به این عالی‌ای نبود چی؟ آیا این ایده اینقدر برات پول درمیاره؟ اینقدر درجه یک هست که بتونه تا وقتی ایدۀ خوب دیگه‌ای داشته باشی نگهت داره؟ اگه یکی بهترش رو ساخت چی؟ و شاید باورش سخت باشه ولی اینجاست که کمالگرایی مثل خوره یهو می‌فته به جونم. ذر واقع من توی کارای معمولی اونقدر کمالگرا نیستم. توی کارایی که فکر می‌کنم معموایم. اما وقتی پای کاری وسط باشه که توش خوبم و یهو یه ایدۀ عالی ازش به ذهنم میاد، یهو می‌بینم که نمی‌تونم کار رو درست تموم کنم چون می‌خوام هی بهترش کنم. اما در حقیقت دلیلش این نیست که می‌خوام بهترین کار رو تحویل بدم. دلیلش اینه که می‌خوام کاری بشه که تا مدتی بتونه منو سرپا نگه داره.

واقعا یه وقتایی که بهش فکر می‌کنم، می‌بینم چقدر دلیل عجیبی برای کمالگراییه.

امروز

امروز روز بدی بود. روزهای بد برای من، نه روزهای شلوغند، نه روزهای پراتفاق. روزهای بد، وقت‌هایی هستند که حس میکنم قلبم چلانده شده است. وقت‌هاییست که دلم می‌خواهد گریه کنم، و گریه می‌کنم.

امروز تصادف کردم. اینکه چطور و کجا راستش چیزیست که اصلا دلم نمی‌خواهد در موردش حرف بزنم. اما چیزی که امروز را بد کرد، تصادفم نبود.

آه، چقدر امروز روز بدیست که حتی نوشتن درین باره حالم را بد می‌کند.

بعدا تکمیلش می‌کنم.

فیلم!

لرد بالاخره اولین فیلمش را ساخت. یعنی بالاخره یکی از فیلم‌هاش را تمام کرد. تمام هاردهای خانۀ من و خودش و هر کسی که می‌توانست، پر بود از فیلم‌های ناقصی که ساخته بود تا مال خودش کند. ایده‌هایی که سراغش آمده بودند اما وقت یا حال یا اراده‌ای برای ساختنشان نداشت، با این حال می‌دانست خوبند و برای همین دست خورده‌شان می‌کرد. درست مثل سیبی که نصفش را گاز بزنی، ایده را نصفه و نیمه می‌ساخت و می‌گذاشت یک وری و منتظر می‌ماند تا صد سال دیگر اگر کسی رفت سراغش بگوید اول من بودم که این ایده را ساختم.

- حالا مثلا که چی؟

- اول بودن مهمه.

- پیش کی؟

- پیش اونایی که برام مهم نیستن.

حالا اما اولین فیلمش را راستی راستی ساخته بود. تمام شده بود و من از سردر سینماها فهمیدم. تصویری بود از ژولیت بینوش که نمی‌دانم چطور آنقدر چهره‌اش هم غمگین بود و هم زیبا و داشت به جایی در پشت سر من نگاه می‌کرد و کنارش با فونت سفید نوشته بود لرد آلفرد داگلاس.

بهم برخورد. چطور می‌توانست به من خبر نداده باشد؟ تلفن زدم. بوق صدم بود که برداشت. صدایش از جایی می‌آمد که نمی‌شناختم. پر از آدم‌هایی که نمی‌شناختم. با خنده‌ای که نمی‌شناختم. خودش بود؟ نمی‌شناختم...

- فیلم جدید بینوش رو دیدی؟

-هان... سلام! اتفاقا می‌خواستم بهت خبر بدم.

- ولی ندادی!

- نه! ندادم!

-...

- حالا فیلمو دیدی؟

- نه ندیدم.

- دیوونه‌اش می‌شی. توی همۀ نقدا عالیم. حتی فراستی هم عاشقم شده.

- همیشه همه دیونه‌ات بودن. ویترین خوبی داری.

- توی مغازه هم خوبه.

-هیچ‌کدوم از جنسات مال خودت نیست. رویا نشون می‌دی، خیال می‌فروشی!

- اَه! شاعر شدی؟

شاعر شده بود؟ عمرم، روزهای خوبی که خرابشان کرده‌بودم، بهای کمی بود برای اینکه فیلم را در سالنی خالی و تنها، در یک اکران اختصاصی تماشا کنم. اما بلیطم نشان می‌داد که صندلی در محاصرۀ آدم‌هاییست که یا آمده بودند ژولیت بینوش را ببینند، یا از نقدها، ندیده عاشق کارگردان متفاوت فیلم شده بودند.

حیف، بابی از سینما بیزار است. هیچ‌کس نیست که من را وقت دیدن فیلم، تماشا کند. حیف... توی شیشۀ در خانه‌ای که روبرویم بود، خودم را تماشا کردم. چقدر غمگین و زیبا شده‌بودم. حیف که هیچ‌کس نبود که من را تماشا کند.

دیگر دلم نمی‌خواست فیلم را ببینم. فهمیده بودم چطور ژولیت بینوش آنقدر غمگین و زیباست. بلیط را گذاشتم لبۀ دیوار و راه افتادم سمت خانه.

حسرت

آمدم بنویسم، دیدم قبلا همان حرف را نوشته‌ام...

همین دیگر. انگار سهم اینجا از نوشتن، شده است روزهایی که دل سخت می‌شود و تنگ. حیف...

فکر می‌کنم استعداد این را داشتم که نویسنده باشم. این را می‌گویم چون حالا دیگر برایش فعل ماضی به کار می‌برم. چون حالا هرچیزی هست جز تعریف از خود! بیشتر حسرت است انگار.

حرفم؟ همان پست قبلی...

چای

قلبم لبریز شده. مثل لیوانی که تا لب لبش چای ریخته باشی و نه آنقدر خنک است که بتوانی از لبه اش بنوشی و خیالت را راحت کنی و نه آنقدر کم است که بتوانی بی خیال و رها دستت بگیری و راه بروی. همه اش باید مراقب باشم چای داغ دلم روی دست هام نریزد. همه اش دارم میسوزم. نوک انگشت هام زق زق می کند.

- چرا همه اش میخوای عذرخواهی کنم؟

- من نمی خوام عذر خواهی کنی...

- یه ساعته که وقت گذاشتی ثابت کنی من اشتباه کرده بودم!

- بهت گفتم اشتباه کردی، نگفتم عذر خواهی کن!

-این همون نیست؟

-همونه؟

-منتظر ببخشید منی؟ نمیگم...

نبودم. منتظر ببخشیدش نبودم. منتظر این بودم که همه این اتفاق ها نمی افتاد. منتظر بودم که چای دم بکشد، بروم برای خودمان دو استکان چای بیاورم، با شکلاتی که سهمم از دیدار های بیمارستان بود، بخوریم. نشد...

انتظارها که بر باد میروند، آدم انگار چای لبریز دلش میریزد، یخ کرده و از دهن افتاده و نامرتب. زیر لب گفتم: نبودم...

سرم را انداختم پایین. حس می کردم چایی توی دلم، از چشم هام دارد میزند بیرون. انگشت هام زق زق می کرد. همینطوری بی هوا گفتم ببخشید. نمی دانم چرا؟ شاید چون دوست داشتم این کلمه را بشنوم و نمی شنیدم. شاید چون حس می کردم زیادی احمقم. شاید چون دلم می خواست از خودم عذرخواهی کنم...

رفتم توی اتاق و چای سرد و از دهن افتاده ی دلم را ریختم روی بالش...

شب

شب بدون تو رسمیت نداره.

تو تختم، ولی نمی‌تونم بخوابم.

سگ سیاه افسردگی

همین حالا توی گوشی دیدم که قسمت جدید پادکست رادیو مرز، در مورد افسردگیست. ته دلم خالی شد. احمقانه است، نه؟ چرا باید از اینکه می‌بینم کسانی افسردگی دارند و در موردش حرف میزنند مضطرب شوم؟ حس می کنم از اینکه حرف هایی بزنند که شبیه حرف های من است نگرانم. هیچ وقت اینجا نگفته بودم، اما من چند سال پیش افسردگی شدیدی را پشت سر گذاشتم. احتمالا از توی نوشته هام میشد ردش را پیدا کرد. فرسودگی شغلی گرفتم و به موقع استعفا ندادم. همین شد که نتوانستم عوارضش را مهار کنم. به طرز غریبی در گردابی بودم که نمی دانستم دارد با من چه کار می کند. حالم خوب بود، میخندیدم، لباس می پوشیدم که بروم کلاس ساز، تا مینشستم توی ماشین، انگار یک آب غلیظ سیاه تا چشم هام میآمد بالا و من چشم باز می کردم خودم را میدیدم که غوطه ورم. شناور شده ام. صدای هق هق گریه ام ماشین را برداشته بود و خودم هم نمی دانستم چرا؟ بعدها خواندم که جیم کری تعبیر جالبی از افسردگی داشت. با این معنا که افسردگی یعنی بدنت دیگر نمی خواهد به روش تو عمل کند. اعتراض دارد. می ایستد. پاهاش را می کوبد روی زمین و میخواهد که صبر کنی. روی مشکلات بایستی و از کنارشان عبور نکنی. این اتفاق برای من هم افتاد. من نمیتوانستم حرکت کنم. فرو میرفتم. هر چه بیشتر تقلا میکردم، بیشتر پایین می رفتم. میفهمیدم چرا به افسردگی می گویند سگ سیاه. می فهمیدم چرا حال آدم ها را خراب می کند و در عین حال میفهمیدم که خودم هم آلوده شده ام. میخواستم بروم پیش روانشناس. ولی نمی توانستم بی گدار به آب بزنم. ADHD بودنم باعث میشد که اگر تشخیص اشتباه بدهند و داروی اشتباه مصرف کنم، کلی بدبختی جدید به مشکلاتم اضافه شود. ام... یعنی اینطور فکر می کنم. کسی همچین چیزی به من گفت و حالا که دارم اینجا مینویسمش، به نظرم از آن فکرهای احمقانه ای بود که چون افسرده بودم، قبولش کرده بودم. در نهایت پیش پزشک نرفتم. شانس آوردم که پشت سر گذاشتمش. اما به هر حال ازش عبور کردم. هنوز به روزهای افسردگی که فکر می کنم، میبینم بیشتر آدم های غمگین، تصوری از افسرده بودن دارند، که درست نیست. همه کسانی که هر روز فریاد میزنند که افسرده اند، در حقیقت یا دو قطبی اند یا محتاج توجه یا غمگین! آدم افسرده اصلا نمی تواند در مورد افسردگیش حرف بزند. آدم افسرده، اینطور وقت ها ساکت میشود، می رود توی لاک افسردگیش، اشک می ریزد یا... نمی دانم، هر کاری می کند جز حرف زدن.

این است که میترسم. از شنیدن در مورد افسردگی از آدم هایی که واقعا افسرده بودند، میترسم. از چیزهایی که ممکن است بگویند و ممکن است بشنوم. از اینکه دوباره سگ سیاه افسردگی سراغم بیاید. مثل اجتناب کردن از فکر کردن به جن و روح. این روش کودکانه ی من برای فرار از هر چیزیست که از آن میترسم.

فکر کنم هیچ وقت این قسمت پادکست را گوش نکنم.

اختلال شخصیت نمایشی

فردا دوباره عمل دارم. این دومین عمل زندگیمه! دومین عمل در سی روز گذشته هم هست. خیلی جالبه. از بچگی وقتی یکیو می‌دیدم که دست یا پاش شکسته، عمل داره، یا دیگه کم کمش، ارتودنسی داره یا بریس بسته، حسرت می‌خوردم. حتی عینک هم دوست داشتم. چراشو دقیق نمی‌دونم. حس می‌کردم این آدما بدون اینکه کار خاصی بکنن، رفتن توی دسته‌ خاص و متفاوتی. به یک گروه دیگه علاوه بر بقیه گروه‌ها تعلق داشتن. توجه جلب می‌کردن‌ دیده می‌شدن، در عین حال مشکلشون حاد نبود. بعدا فکر کردم شاید اختلال شخصیت نمایشی داشتم و خودم بی خبر بودم. به هر حال، این روزا زیاد بهش فک  می‌کنم. این روزا واقعا دوست نداشتم کسی بدونه. عمل اول رو که واقعا آدم‌های محدودی می‌دونستن و عمل دوم رو هم به خاطر جای عمل و نقاهتش مجبور شدم به خانواده‌ی درجه یک بگم. معذبم. اذیتم. حس میکنم رفتم توی یک گروه دیگه. بدون اینکه بخوام دارم نگاه‌ها رو به تودم جلب می‌کنم و اینو دوست ندارم. اون اختلال شخصیت نمایشی ، نمی‌دونم الان کجاست؟ ولی واقعا این  پنهانکاری خود جدیدم عجیبه‌...

ساز و کار

امشب، هی دلم می‌خواهد بنویسم. وقت‌هایی اینطوری می‌شوم که توی یک جمع هستم و به دلایلی نمی‌توانم با کسی حرف بزنم. حالا دلیلش هرچیزی می‌تواند باشد. مثلا صدا خیلی بلند باشد، خسته باشم، آدم‌ها بی ربط باشند یا من، حس کنم هوا کم است! این وقت‌ها پناه می‌آورم به نوشتن. دقیقا در همین‌وقت‌ها ته هیچ صدایی نمی‌آید، یک نفر توی سرم شروع می‌کند به خواندن یک متن، و من شروع می‌کنم به نوشتنش.

این بار، این جمع، که همه‌شان آدم‌های دوست‌داشتنی هستند، در اطرافم جریان دارند  و من آمده‌ام سراغ نوشتن.

چطور همه‌جا اینقدر روشن است؟ و همه‌جا صدا هست؟ و آدم‌ها مدام حرف‌های جدی از جیبشان در‌می‌آورند و بحث‌های جدید دارند؟بعد یلدم می‌افتد که خودم هم همین‌طوری بودم. خودم هم همیشه کلی حرف داشتم و اطرافم پر از سر و صدا بود. هی فکر می‌کنم به اولش. به اینکه چه‌طور شروع می‌کردم به حرف زدن؟ چطور سر صحبت را باز می‌کردم؟

بوی غذا می‌زند زیر دماغم. چطور بوی غذا می‌تواند اینقدر حالم را بد کند؟

انگار آدمی نه فقط ساز و کارش، انگار گاهی حتی خودش هم عوض می‌شود.

پازل

داشتم فکر می‌کردم ما یک پازلیم. در تمام زندگیمان، با هر کاری که می‌کنیم و هر تکانی که می‌خوریم، یک تکه از پازل را می‌سازیم و می‌گذاریم کنار تکه‌های دیگر. بعد یک وقتی، بسته به اندازه‌ی پازلمان، تمام می‌شود. بعد زمان کمی داریم. خیلی کم، به قدر چند نفس، که نگاه کنیم به کل پازل. ببینیم چه شکلی شده‌ایم. چه از آب درآمده‌ایم. می‌گویند که همه چیز در آن لحظات از جلوی چشم آدم رد می‌شود. و بعد پازلِ حل شده‌مان را می‌گذارند در جعبه‌ی کوچک و تنگش، درش را می‌بندند و می‌گذارند توی خاک.

 

 

نه؟

نتیجه آزمایش

دیروز نتیجه ی آزمایش ها اومد و من جایی بودم که قرار بود شاد باشم و بخندم. توی جمع بودم. از اون جمعایی که منو به شادی میشناسن و بعضیاشون یهو میگن وای مفرد جون، چقدر خوبه اینقدر انرژی داری. اصلا جمع از تو انرژی می گیره. اینه که هیچ رقمه نمیشد گریه کنم و حال بدی به خودم بگیرم. ولی خب، دستام یخ کرده بود. میخواستم ببینم نتیجه ی آزمایش چیه؟ تکلیفم چیه؟ سرطان هست یا نه؟

آزمایشا، تشخیص دکتر رو تایید کرده بود. سرطان نبود ولی "هنوز" نبود. درمان باید شروع بشه و این درمان میتونه عمل یا شیمی درمانی باشه. راستش نمیدونم باید به چی فکر کنم. دیروز، توی اون جمع، رفتم کنار پنجره، با اون هوای عالی ِ لعنتی و زل زدم به زمین بارون خورده و سعی کردم تمرکزم رو از روی نتیجه ای که داشتم میخوندم، پرت نکنم. اما سخت بود.

ناراحت نیستم هنوز. بیشتر می ترسم. دلم میخواد بیاد و درمان کنم و تموم بشه بره پی کارش. از اینکه دوباره برگرده میترسم. حالا باید دید دکتر چی میگه؟ وقتم فرداست.

رفته یا باقی مانده؟

ساعت سه و نیم است و من تازه کارهام تمام شده، دوش گرفتم و می‌خواهم بخوابم. یک هو، فکر این مریضی می‌آید توی سرم. هر بار به این فکر می‌کردم که خوب می‌شوم و عوضش کلی لاغر می‌شوم، و توی دلم می‌خندیدم. ته همه این فکرها، من سالم بودم و سال‌ها زندگی می‌کردم. یکهو فکر کردم که اگر مردم چه؟ اگر این آخرین سوم آبانم بود... اگر دیگر هیچ ماه مهری را ندیدم، اگر فرصت هیچ تولد دیگری را نداشتم... اشک‌هام آمد. بی آنکه گریه کرده باشم و صدایی از گلوم بیرون بیاید. همینطور لغزید و آمد پایین. تند شد، بیشتر شد و من

برای اولین بار

بعد از مدتها

حس کردم

که می‌ترسم.

فکر کردم چه حسرت‌هایی دارم؟ کافه رفتن در مهرماه حول و حوش تولدم؟ سفر؟ نوشتن کتاب؟ چی؟

نمی‌دانم...

اما این‌ها به گریه‌ام نینداخت. صدای نفس کشیدن‌هاش، اینطور که آرام کنارم دراز کشیده به گریه‌ام انداخت.

فکر کنم او هم ترسیده. امشب چندباری محکم بغلم کرد و پرسید که می‌دانم چقدر دوستم دارد؟ پرسیدنش، حالتش، با همیشه فرق داشت. واقعا می‌خواست بداند که می‌دانم؟

حس کردم اگر بمیرم، نابود می‌شود. می‌دانم. مطمئن نیستم چطور سرپا شود‌؟ مطمئن نیستم که از کی کم کم با ماجرا کنار بیاید، اما چیزی که می‌دانم این است که داغان می‌شود. مادرم هم، پدرم هم، خواهرم، فاطمه ط، محیا شاید، نه محیا قوی‌تر از این حرف‌هاست، کاش این همه به فاطمه نزدیک نمی‌شدم، کاش این مدت را با مردم بدجنس‌تر باشم. کاش کمی دوستم نداشت.

کداممان بیشتر در حقمان اجحاف می‌شود؟

منی که شاید این آخرین پاییزی باشد که می‌بینم؟ یا آنهایی که احتمالا مدتی درد خواهند کشید؟

واقعا نمی‌دانم...

 

 

پ.ن: هنوز هیچ‌خبری نیست. باید منتظر نتیجه‌ی آزمایشات بمانم. اما آدمیزاد است و فکرش. نمی‌توانم جلوش را بگیرم...

احتمالا خرچنگ

امروز، وقتی از مطب دکتر آمدم بیرون، از خستگی روی صندلی خوابش برده بود. کارهام را کردم و نمونه ها رو تحویل آزمایشگاه دادم، بعد آرام زدم به شانه اش که بیدار شود تا بریم.

- خوبی؟

- آره بابا

- چی گفت؟

- هیچی، آزمایش داد. خوووبم.

اصلا هوش خاصی نمی خواست که بفهمم اوضاع چندان خوب نیست. از بعد دیدن عکس ها، دکتر شروع کرد با مهربانی اغراق شده ای از باقی آزمایش ها تعریف کرد و گفت که "اینم ان شاالله چیزی نیست." اما خب، تشخیصش را روی برگه نوشت. چند تا حرف بزرگ انگلیسی که خیلی گشتن نمیخواست تا بفهمم باید نگران باشم.

اما نیستم. از سر شب دارم فکر می کنم چرا نگران نیستم. چرا نمی ترسم از مردن؟ از خوب نشدن؟ از شاید شیمی درمانی، پرتو درمانی؟ نمی دانم، شاید هم با جراحی مشکلم حل بشود اما چیزی که من را درگیر کرده این ترسی است که ندارم. از نترسیدنم بیشتر ترسیدم. 

دفعه قبل وقتی رفتم فرانسه، فهمیدم یک جای کار می لنگد. انتظار داشتم از هیجان دیدن جاهایی که همیشه دوست داشتم، قلبم تند تند بزند(مثل همیشه) ولی نزد. با خودم گفتم چون جاهای زیادی رفتم، دیگر مزه ی پاریس برایم ریخته. بالاخره یک طوری توجیهش کردم. بعدتر وقتی دانشگاه قبول شدم، باز هم هیجانی سراغم نیامد و من انداختمش گردن سن و سال. اما وقتی عموی جوانم فوت شد(عمویی که عاشقش بودم) غمگین شدم، خیلی، اما خودم می فهمیدم که دارم زیادی راحت با ماجرا کنار میآیم. با خودم گفتم بالاخره عمو بوده و درجه دو بوده و برای من درک این ماجرا راحت تر است(لابد). اما این ماجرای حسی نداشتن، بی خیال بودن و از یک حدی بیشتر هیجان زده نشدن(شاد یا غمگین) توی هر اتفاق بزرگی از یک گوشه خودش را به رخم می کشید. اما دیگر واقعا مطمئن بودم وقتی نتیجه ی آزمایش هام اینقدر ناجور باشد، توی ده روزی که منتظرم جواب پاتوبیولوژی بیاید، خراب تر از این باشم. نیستم اما. و این من را می ترساند. حتی بیشتر از جواب آزمایش ها.

 

پ.ن:

خوبم واقعا.

قسم

 و قسم به لحظه ای که مرد دست‌هاش رو دور زن حلقه کرده، و عمیقا اون رو در آغوش گرفته - و تو چه دانی که عمیق در آغوش کشیدن یعنی چه؟- و زن ایستاده، دست‌هاش باز و با فاصله از بدن مرد، و چیزی در قلبش، در تمام وجودش، در بند بند انگشت‌هاش، در تک تک نفس‌های سخت شده‌اش، در مردمک چشم‌هاش که می‌لغزن... اون رو نگه می‌داره... و زن مقاومت می‌کنه، و تحمل می‌کنه، و تمام سختی‌ها رو به یاد می‌آره، و قلبی که شکسته، و زخمی که هنوز خونریزی می‌کنه، و حرف‌هایی که هنوز نتونسته فراموش کنه، و عشق، که فکر می‌کرد مدت‌ها پیش خاموش شده و نشده بود...

و بعد، دست‌هاش تسلیم می‌شن.

و دست‌هایی که جمع می‌شن،

و زن هم که مرد رو در آغوش می‌کشه...

 

قسم به همان لحظه، که عشق پیچیده‌ترین بلایی بود که می‌توانست برای بشریت فرستاده بشه.

شجاع بودن یا نبودن

آیا "شجاع بودن" یه خصیصه‌اس که آدم یا اون رو داره و یا نداره، یا یه فعله که ما می‌تونیم هر وقت بخوایم انجامش بدیم؟

 

 

 

 

 

...

وقتی جواب این سوال رو بفهمم تازه می‌تونم بگم که من یه آدم دو شخصیتی هستم و یکی از شخصیت‌هام یه آدم شجاعه و اون یکی نه، یا آدمی‌ام که گاهی توان روحی شحاعت ورزیدن رو داره و گاهی نه...

جواب این سوال واقعا برام مهمه...

Moonlight, Beethoven

 همینجوری یک میلیارد سال بذاریم سمفونی مهتاب بتهون بزنه و بزنه و دوباره تکرار شه و باز بزنه‌ و بزنه و...

هیچی نمی‌شه. به‌خدا دنیا شاید قشنگ‌تر بشه ولی کسی خسته نمی‌شه. کسی اگه واقعا همه یک میلیارد سالو بهش گوش بده، خسته نمی‌شه. ولی خب، باید واقعا همه‌اش گوشش بده...

تلفن

- تلفن خونشون رو توی گوشیم به اسم محمد سیو کردم. هنوز بعد دوسال از فوتش، وقتی از خونشون زنگ میزنن، یه آن، انگار یادم میره، توی دلم خالی میشه، فک میکنم محمد زنگ زده. با اون حال تلفن رو برمیدارم...

- حالا این خوبه یا بد؟

- ...

- ...

- نمیدونم.....

بدترین سه ماهه گرم سال

می‌تونستیم از یکی از بهترین بهارهای این سال‌ها استفاده کنیم. پر از طوفان و بارون و باد.

لذت ببریم از خنکاش و دیوونه بودنش که یه لحظه آفتابه یه لحظه طوفان

اما چی شد؟

بجاش تمام اون مدتو توی قرنطینه بودیم و حالا یهو افتادیم در بدترین سه ماهه سال.

گرم و گرم و گرم و دوست‌نداشتنی

 

 

پ.ن: اگه بنا به اون جور عدالت بود، من در یه کشور سردسیری به دنیا می‌اومدم.

هنر چهارم

حسودتر و غیرعادلانه‌تر از ادبیات نمی‌شناسم. سراغت نمی‌آد و صبر می‌کنه تا التماسش کنی و باز پسِت می‌زنه و نمی‌آد

 

اونوقت صبر می‌کنه تا غمگین شی، ضعیف شی و تنها باشی،

میاد سراغت و خودش رو به تمامی در اختیارت می‌ذاره.

 

این فاحشه حسود