۱۲۰ درجه فارنهایت
خیلی دوست دارم برگردم به اون روزایی که هر از ده روزی یه بار شیرینی یا یه کیک درست میکردم، وقت دمنوش عصرگاهی، با ع یا مهمونی که میومد میخوردیم. یا همیشه یکم بیسکوئیت درست کرده بودم که توی بشقاب همسایهها موقع برگشت -وقتی قبلا چیزی توش برامون آورده بودن- بذارم.
اما نمیشه. بسکه هی باید به این فکر کنم که این چاق کنندهس این مضره.
خیلی غصه میخورم که سرعت چاق شدنم چندبرابر آدمای دیگهس. خیلی ناراحتم میکنه. بحث قند و شیرینی خوردن نیست، بحث خود این کاره. خود شیرینی درست کردن، کیک پختن. خود این گرما و بوی کیک و شیرینی که توی خونه میپیچه. حس و حالش. ورز دادن خمیر با دست. پاشیدن پودر قند، هم زدن خمیر. همهش.
حس میکنم اینکارا، یه زندگیه که باهام به قدر یه دست دراز کردن فاصله داره، ولی اجازه ندارم برم سراغش. حق ندارم دستمو دراز کنم و بگیرمش. فقط میتونم نگاهش کنم. فقط میتونم بهش فکر کنم.
قبلتر که اینکارو میکردم، هربار و هرجا میرفتیم، با خودم کیک و شیرینی میبردم. خودم دوست داشتم، شاد میشدم، دلم میخواست بقیه هم خوشحال بشن، بعدم میگفتم خوبه دیگه، میبریم اونجا، خونه نمیمونه که هی ازش بخوریم، جمعیتی خورده میشه، تموم میشه. برای همین هر وقت داشتیم میرفتیم جایی، کیک درست میکردم. فکر میکردم کار قشنگی باشه.
بعد که مدام چاق و چاقتر شدم، هی از همه جا میشنیدم که معلومه چاق میشید، بسکه کیک و شیرینی میخورید، بسکه همیشه در حال خوردن چیزای قندی هستید.
ذوقم کور شد، دلم شکست، خورد توی ذوقم. در فر رو بستم. قالبام موند توی کمد. ابزار دیگه نخریدم. وقت اینجا اومدن هم، همه وسایل حرفهای و گرون و خارجی که داشتمو گذاشتم توی جعبه و هدیه دادم به دوستم که توی کار درست کردن کیک و شیرینیه و تمام.( گرچه هنوز که هنوزه، دست و دلم میلرزه وقتی قالبای خوشگل شیرینی رو میبینم و چندتایی دوباره خریدم و یه بارم پارسال درست کردم.)
الان یه وقتایی که دلم گرفته، دوست دارم کیک و شیرینی درست کنم ولی نمیتونم. حتی با خودم میگم درست کنم، بریزم دور، بعد میبینم اسرافه دلم نمیاد، وجدانمم اجازه نمیده. از هدیه دادنشم که خاطره خوبی ندارم.
اینه که وقتایی که حالم خوش نیست و فکر و خیال حمله میکنه، نمیتونم مثل قدیما خودم حال خودمو خوب کنم. میشینم به فیلم دیدن. ولی خب سینما هم دیگه مثل قدیم نیست. برای همین جدیدا میشینم یه گوشه غصه میخورم و هی فکر میکنم وگاهی هم گریه میکنم.
حالا به خود اون آدما بگی که اون حرفاشون اینطوری یادم مونده و روم اثر داشته، اصلا یادشون نمیاد که اون حرفا رو به من زده باشنا...
مراقب حرفامون باشیم.