تاریخ هنر

باوری در تاریخ هنر هست که منشا ابزار سازی و منشا خلق هنر رو یکی نمی دونه. معتقده اولی از نیاز به بقا و دومی از ذوق سرچشمه گرفته. به نظر من این در عصر ما هم صادقه. تو نمی شه که به فکر نون شب و نیاز به بقا باشی و بتونی یه اثر هنری رو خلق کنی. می تونی کپی کنی، حتی خیلی هنرمندانه اما خلق، نه. اگه اینطور باشه که به نظرم می تونه درست باشه، اثراتی که هنر روی اونها می ذاشته، با اثراتی که روی ما می ذاره یکیه؟ همیشه ی تاریخ، اگرچه هنر نیازمند درد و درک بوده، و این درد خیلی وقت ها از موانع سر راه ادامه ی بقا می اومده اما خود اون موانع نمی تونستن موجب ایجاد هنر بشن. اما عموما زمینه ی بسیار مساعدی رو ایجاد می کردن برای تلطیف روح و اونوقت بوده که ذوق خودشو نشون می داده. ایده آل ترین حالت به نظرم وقتی بوده که هنرمندی رو رو در اوج مشکلات یک فرد ثروتمند پیدا می کرده و بعدش شروع می کرده به حمایت مالیش. یا اینکه هنر مند ها در حوزه های دیگه کار می کردن و وقتی بازنشست می شدن و پولی و وقت آزادی باهم گیرشون می اومده شروع می کردن به نوشتن و خلق هنر. ما این حال رو می فهمیم. درد و حس یکسانی از نیاز به رها کردن مشکلات و غوطه وری در عیش مدام رو همه مون تجربه کردیم. از انسان های نخستین با نقاشی های غارشون تا ما. اما درک اونها از این هنر چی بوده؟ آدمی که از شکار سختی برگشته و دفعه ی بعدی که گشنش بشه باز می ره به شکار، دنیا رو ساده تر اما همونطوری می دیده که من می بینم؟ برای اون شکار کردن و بهتر شکار کردن، مثل کار کردن و بهتر کار کردنه؟ 

 

نمی دونم... تاریخ هنر خوندن انگار از فلسفه خوندن هم سخت تره، اگه بهش فکر کنی...

عطر و عینیت

چرا بو ها رو نمی شه نوشت؟ وقتی اینقدر قوی هستن و حضورشون تا این حد می تونه تو رو مبهوت کنه؟ داری راه می ری و یهو یه بویی میاد و تو اون لحظه وایمیسی و عین فیلما چشماتو می بندی و همه چی می چرخه و تو با خودت فکر می کنی چرا بو می تونه اونقدر قوی باشه که کسی رو بیاره پیشت که حتی خیالت هم نتونسته بود؟ و باز تو سبک میشی و دور خودت می چرخی توی سرت و بو می کشی... مثل یه عصر ِ خوش، و هوای خوش ِ پاییز و رد شدن از جایی نزدیک یه شیرینی فروشی و پیچیدن یه عطر خاص که مال هیچ کدوم از شیرینیا نیست و مال شیرینی فروشیه. تو اینو می دونی. برای همینه که نمی ری توی شیرینی فروشی و هیچ کدومو نمی خری چون اونوقته که اون بوی خوب میره و جاشو میده به یه تجسم کم توان و ناقص که اونقدر عینیه که نمی تونه خیال تو رو با خودش جایی ببره. بدی عینیت ها به همینه. اینکه تو رو توی همون عصر پاییزی رها می کنه و نمی ذاره با اون بو بری به بیست و یکی دو سال قبل و توی حیاط خونه ی خاله نیره با مهسا و نیکو بدویی و بعد همون بو... همون بوی شیرینی که مال یه عالمه شیرینی در حال پخت توی فره و مال خوشی و خنده هاش، سادگی هاش، هوای سبک شیراز و آره... مال شیرازه... نه. تو نمی ری توی شیرینی فروشی. چون هیچ کدوم از تون شیرینی ها تو رو نمی بره شیراز و امروزم یه عصر پاییزیه و از اون روزا بیست و دو سه سال گذشته و مهسا و نیکو هر دوشون بچه دارن و خاطرات، خاطره اند و بو... بو می تونه خاطرات رو بکشه جلوی چشمت، ولی ظالم تر از اونه که اونها رو نگه داره...

 

پ.ن: چرا خاطراتی که با یه عطر میان، این قدر کاملن ولی به همون نسبت هم زود می رن؟

حسادت

از وقت هایی که درس می خواند متنفر بودم. با وقت هایی که کتاب می خواند. مثل این بود که فاحشه ای را با خودش به خانه آورده باشد. می رفت توی اتاق و به تمام رفتارهای من برای جلب توجه اش، بی توجه می شد. وقت هایی که به بهانه ای می رفتم توی اتاقش، با نگاهی بدون حس و مصمم منتظر می ماند تا حرفم را بزنم و از اتاق بیرون بروم تا کتابش را تمام کند. کم پیش می آمد مشکلمان سر درس باشد. خیلی به ندرت ممکن بود که بخواهد درسی بخواند. عموما کتاب های جذاب، می شدند خوره ی جانم. بدترین بخشش، بی تفاوتی بود. حتی وقتی با عصبانیت داد می زدم که اگر الآن راجع به این موضوع خاص حرفی نزنی هرگز حق نداری حرفی بزنی، با نگاهی متعجب - که مطلقا متوجه حال بد و حسادت من نمی شد یا می شد و برایش اهمیتی نداشت - می گفت: من نمی فهمم چرا اینطوری می کنی الکی... و باز زل می زد به آن صفحه ی لعنتی که مشخص بود بیش از من دوستش می دارد. 

همیشه به نویسنده ها حسادت می کردم، ولی حس حسادت به یک نوشته، به مراتب کشنده تر است.

 

پ.ن: البته که روز تولدم یک پست مناسب نوشتم. البته که مدام اینجا می نویسم، اما به دلیلی که واقعا برای خودم هم مشخص نیست، هیج کدامشان را پست دائم نمی کنم. این را دفعه ی بعدی که اینجا می آیم می بینم و با خودم می گویم: اینو چرا موقتش کردم؟!

جوابی نیست...