چرا بو ها رو نمی شه نوشت؟ وقتی اینقدر قوی هستن و حضورشون تا این حد می تونه تو رو مبهوت کنه؟ داری راه می ری و یهو یه بویی میاد و تو اون لحظه وایمیسی و عین فیلما چشماتو می بندی و همه چی می چرخه و تو با خودت فکر می کنی چرا بو می تونه اونقدر قوی باشه که کسی رو بیاره پیشت که حتی خیالت هم نتونسته بود؟ و باز تو سبک میشی و دور خودت می چرخی توی سرت و بو می کشی... مثل یه عصر ِ خوش، و هوای خوش ِ پاییز و رد شدن از جایی نزدیک یه شیرینی فروشی و پیچیدن یه عطر خاص که مال هیچ کدوم از شیرینیا نیست و مال شیرینی فروشیه. تو اینو می دونی. برای همینه که نمی ری توی شیرینی فروشی و هیچ کدومو نمی خری چون اونوقته که اون بوی خوب میره و جاشو میده به یه تجسم کم توان و ناقص که اونقدر عینیه که نمی تونه خیال تو رو با خودش جایی ببره. بدی عینیت ها به همینه. اینکه تو رو توی همون عصر پاییزی رها می کنه و نمی ذاره با اون بو بری به بیست و یکی دو سال قبل و توی حیاط خونه ی خاله نیره با مهسا و نیکو بدویی و بعد همون بو... همون بوی شیرینی که مال یه عالمه شیرینی در حال پخت توی فره و مال خوشی و خنده هاش، سادگی هاش، هوای سبک شیراز و آره... مال شیرازه... نه. تو نمی ری توی شیرینی فروشی. چون هیچ کدوم از تون شیرینی ها تو رو نمی بره شیراز و امروزم یه عصر پاییزیه و از اون روزا بیست و دو سه سال گذشته و مهسا و نیکو هر دوشون بچه دارن و خاطرات، خاطره اند و بو... بو می تونه خاطرات رو بکشه جلوی چشمت، ولی ظالم تر از اونه که اونها رو نگه داره...

 

پ.ن: چرا خاطراتی که با یه عطر میان، این قدر کاملن ولی به همون نسبت هم زود می رن؟