و قسم به لحظه ای که مرد دست‌هاش رو دور زن حلقه کرده، و عمیقا اون رو در آغوش گرفته - و تو چه دانی که عمیق در آغوش کشیدن یعنی چه؟- و زن ایستاده، دست‌هاش باز و با فاصله از بدن مرد، و چیزی در قلبش، در تمام وجودش، در بند بند انگشت‌هاش، در تک تک نفس‌های سخت شده‌اش، در مردمک چشم‌هاش که می‌لغزن... اون رو نگه می‌داره... و زن مقاومت می‌کنه، و تحمل می‌کنه، و تمام سختی‌ها رو به یاد می‌آره، و قلبی که شکسته، و زخمی که هنوز خونریزی می‌کنه، و حرف‌هایی که هنوز نتونسته فراموش کنه، و عشق، که فکر می‌کرد مدت‌ها پیش خاموش شده و نشده بود...

و بعد، دست‌هاش تسلیم می‌شن.

و دست‌هایی که جمع می‌شن،

و زن هم که مرد رو در آغوش می‌کشه...

 

قسم به همان لحظه، که عشق پیچیده‌ترین بلایی بود که می‌توانست برای بشریت فرستاده بشه.