احتمالا خرچنگ
امروز، وقتی از مطب دکتر آمدم بیرون، از خستگی روی صندلی خوابش برده بود. کارهام را کردم و نمونه ها رو تحویل آزمایشگاه دادم، بعد آرام زدم به شانه اش که بیدار شود تا بریم.
- خوبی؟
- آره بابا
- چی گفت؟
- هیچی، آزمایش داد. خوووبم.
اصلا هوش خاصی نمی خواست که بفهمم اوضاع چندان خوب نیست. از بعد دیدن عکس ها، دکتر شروع کرد با مهربانی اغراق شده ای از باقی آزمایش ها تعریف کرد و گفت که "اینم ان شاالله چیزی نیست." اما خب، تشخیصش را روی برگه نوشت. چند تا حرف بزرگ انگلیسی که خیلی گشتن نمیخواست تا بفهمم باید نگران باشم.
اما نیستم. از سر شب دارم فکر می کنم چرا نگران نیستم. چرا نمی ترسم از مردن؟ از خوب نشدن؟ از شاید شیمی درمانی، پرتو درمانی؟ نمی دانم، شاید هم با جراحی مشکلم حل بشود اما چیزی که من را درگیر کرده این ترسی است که ندارم. از نترسیدنم بیشتر ترسیدم.
دفعه قبل وقتی رفتم فرانسه، فهمیدم یک جای کار می لنگد. انتظار داشتم از هیجان دیدن جاهایی که همیشه دوست داشتم، قلبم تند تند بزند(مثل همیشه) ولی نزد. با خودم گفتم چون جاهای زیادی رفتم، دیگر مزه ی پاریس برایم ریخته. بالاخره یک طوری توجیهش کردم. بعدتر وقتی دانشگاه قبول شدم، باز هم هیجانی سراغم نیامد و من انداختمش گردن سن و سال. اما وقتی عموی جوانم فوت شد(عمویی که عاشقش بودم) غمگین شدم، خیلی، اما خودم می فهمیدم که دارم زیادی راحت با ماجرا کنار میآیم. با خودم گفتم بالاخره عمو بوده و درجه دو بوده و برای من درک این ماجرا راحت تر است(لابد). اما این ماجرای حسی نداشتن، بی خیال بودن و از یک حدی بیشتر هیجان زده نشدن(شاد یا غمگین) توی هر اتفاق بزرگی از یک گوشه خودش را به رخم می کشید. اما دیگر واقعا مطمئن بودم وقتی نتیجه ی آزمایش هام اینقدر ناجور باشد، توی ده روزی که منتظرم جواب پاتوبیولوژی بیاید، خراب تر از این باشم. نیستم اما. و این من را می ترساند. حتی بیشتر از جواب آزمایش ها.
پ.ن:
خوبم واقعا.