ساعت سه و نیم است و من تازه کارهام تمام شده، دوش گرفتم و می‌خواهم بخوابم. یک هو، فکر این مریضی می‌آید توی سرم. هر بار به این فکر می‌کردم که خوب می‌شوم و عوضش کلی لاغر می‌شوم، و توی دلم می‌خندیدم. ته همه این فکرها، من سالم بودم و سال‌ها زندگی می‌کردم. یکهو فکر کردم که اگر مردم چه؟ اگر این آخرین سوم آبانم بود... اگر دیگر هیچ ماه مهری را ندیدم، اگر فرصت هیچ تولد دیگری را نداشتم... اشک‌هام آمد. بی آنکه گریه کرده باشم و صدایی از گلوم بیرون بیاید. همینطور لغزید و آمد پایین. تند شد، بیشتر شد و من

برای اولین بار

بعد از مدتها

حس کردم

که می‌ترسم.

فکر کردم چه حسرت‌هایی دارم؟ کافه رفتن در مهرماه حول و حوش تولدم؟ سفر؟ نوشتن کتاب؟ چی؟

نمی‌دانم...

اما این‌ها به گریه‌ام نینداخت. صدای نفس کشیدن‌هاش، اینطور که آرام کنارم دراز کشیده به گریه‌ام انداخت.

فکر کنم او هم ترسیده. امشب چندباری محکم بغلم کرد و پرسید که می‌دانم چقدر دوستم دارد؟ پرسیدنش، حالتش، با همیشه فرق داشت. واقعا می‌خواست بداند که می‌دانم؟

حس کردم اگر بمیرم، نابود می‌شود. می‌دانم. مطمئن نیستم چطور سرپا شود‌؟ مطمئن نیستم که از کی کم کم با ماجرا کنار بیاید، اما چیزی که می‌دانم این است که داغان می‌شود. مادرم هم، پدرم هم، خواهرم، فاطمه ط، محیا شاید، نه محیا قوی‌تر از این حرف‌هاست، کاش این همه به فاطمه نزدیک نمی‌شدم، کاش این مدت را با مردم بدجنس‌تر باشم. کاش کمی دوستم نداشت.

کداممان بیشتر در حقمان اجحاف می‌شود؟

منی که شاید این آخرین پاییزی باشد که می‌بینم؟ یا آنهایی که احتمالا مدتی درد خواهند کشید؟

واقعا نمی‌دانم...

 

 

پ.ن: هنوز هیچ‌خبری نیست. باید منتظر نتیجه‌ی آزمایشات بمانم. اما آدمیزاد است و فکرش. نمی‌توانم جلوش را بگیرم...