نتیجه آزمایش
دیروز نتیجه ی آزمایش ها اومد و من جایی بودم که قرار بود شاد باشم و بخندم. توی جمع بودم. از اون جمعایی که منو به شادی میشناسن و بعضیاشون یهو میگن وای مفرد جون، چقدر خوبه اینقدر انرژی داری. اصلا جمع از تو انرژی می گیره. اینه که هیچ رقمه نمیشد گریه کنم و حال بدی به خودم بگیرم. ولی خب، دستام یخ کرده بود. میخواستم ببینم نتیجه ی آزمایش چیه؟ تکلیفم چیه؟ سرطان هست یا نه؟
آزمایشا، تشخیص دکتر رو تایید کرده بود. سرطان نبود ولی "هنوز" نبود. درمان باید شروع بشه و این درمان میتونه عمل یا شیمی درمانی باشه. راستش نمیدونم باید به چی فکر کنم. دیروز، توی اون جمع، رفتم کنار پنجره، با اون هوای عالی ِ لعنتی و زل زدم به زمین بارون خورده و سعی کردم تمرکزم رو از روی نتیجه ای که داشتم میخوندم، پرت نکنم. اما سخت بود.
ناراحت نیستم هنوز. بیشتر می ترسم. دلم میخواد بیاد و درمان کنم و تموم بشه بره پی کارش. از اینکه دوباره برگرده میترسم. حالا باید دید دکتر چی میگه؟ وقتم فرداست.