هنر پنجم

وقتی غمگینم ته همه آهنگا نرسیدنه و با همون پلی لیست وقتی شادم مقصود همه آهنگا، رسیدن.

 

این پیامبر پنجم

هنر ششم

با خودم فکر می‌کنم یه بار یه ماه تموم میرم تمام کلاسای باشگاه نزدیک خونمون رو ثبت‌نام می‌کنم. اونقدر ورزش می‌کنم تا برسم خونه و خوابم ببره و بیدار شم برم کلاس و برسم خونه و خوابم ببره و....

شاید بهتر شدم

 

این پیامبر ششم

هنر هفتم

غمگینم

و سینما کمکم می‌کنه تا گریه کنم.

 

این پیامبر هفتم

سی و یک و نیم

امشب غمگین‌ترین زن سی و چند ساله این حوالی‌ام...

دوس---عشق---ت‌داشتن

بچه‌ها، دانش‌آموزانم، همه‌شان راس یک ساعتی باهم پیام دادند و روز معلم را تبریک گفتند.

از این خلاقیت‌های حال خوب کنِ دوره راهنمایی. از دهنم در رفت، جلوی یکی از معلم‌ها گفتم که اینطوری شده، به طور مشخصی ساکت تر شد و بعد با ناراحتیِ مشخص و کمی خشم گفت: دیگه دارم از دستشون ناراحت می‌شما. برای همه اینکارو کردن. واقعا که.

اولش فکر کردم ادا درمی‌آورد. نزدیک بود که بخندم. یعنی راستش یک کمی هم لبخند زدم ولی بعد دیدم که جدی جدی ناراحت شده. بهش برخورده که چرا تنها معلمی نیست که دوستش دارند.

حتی "دوست داشتن "هم این مدلی نیست. چون اجازه می‌دهی که کسی که دوستش داری دیگران را هم دوست داشته‌باشد. اصلا همین فرق دوست داشتن و عشق است که در دراز مدت دوست داشتن را محبوب‌‌تر میکند. آدم که همیشه نمیتواند نگران این و آن باشد.قلبش تند تند بزند، عرق کند. خوابش نبرد، اضطراب داشته‌باشد. با شنیدن یک صدا از جا بپرد.آادم دلش می‌خواهد زندگی کند. فقط آب و هوای شهر خودش برایش مهم باشد. برود، بیاید. وقت‌کشی کند‌ و اصلا به هیچ‌چیز فکر نکند. به... هیچ... چیز... فکر نکند. اینها را فقط وقتی دوست داشته باشی می‌توانی داشته باشی. آبِ آرامش با عشق توی یک جو نمی‌رود.

خلاصه که تعجب کردم که این حد از انحصار طلبی یا برای یک عاشق است یا یک بچه کوچک. مانده ام که همکارم کدام یکی از این دو حالت است؟

آرامش

من دلم می‌خواد پشت سر دوستم چیزایی که ازش می‌دونم رو برای بقیه تعریف کنم. من خشمگینم. من دوست دارم نشون بدم که توی دعوا، می‌تونم قوی باشم اما نمی‌تونم. از تصورشم می‌ترسم. اینکه بهم اعتماد کرده باشه و بخوام اعتمادشو بشکنم. به ارامش رسیده باشه و آرامشش رو مخدوش کنم. بی‌خوابش کنم. غمگینش کنم.

اونوقت باید فکر کنم که ذات دنیا قابل اعتماد نیست و این ترسناکه.

خیلی...

ذات دنیا البته قابل اعتماد نیست. دوست من سعی می‌کنه چیزی رو به دست بیاره که نداره. اون من رو داره. خیالش از بابت من راحته پس، دنبال بقیه اس. دنبال همه‌س جز من.موس موس می‌کنه.می‌گرده. منت می‌کشه....

مشکلات دقیقا از جایی شروع می‌شه که خیالت از داشتن تمام و کمال آرامش، راحته. وقتی خیالت راحت نیست پس بیشتر مراقبی. به محضی که به پشتی صندلیت تکیه می‌دی مشکلات میان جلو. پس باید اول به آرامش بررسی.

می‌ترسم که به آرامش برسم.

 

 

پ.ن: من خوابم نمی‌بره.از دنیا چی میخوام؟ نمیدونم. اما خوابم نمی‌بره. هیچ شبی.

آخرین باری که توی شب خوابیدم رو حتی یادم نمی‌آد. آخرین باری که توی روز بیشتر از پنج ساعت خوابیدم رو یادم نمی‌آد. چمه؟ نمی‌دونم. واقعا نمی‌دونم....

 

اتفاق عحیب جدید

صدای حرکت خون در سرخرگ و سیاهرگ گردنی سمت راستم رو میشنوم.

رفت، برگشت

هر جفتش رو

 

یه وقتایی قوی و ضعیف می‌شه. چیزایی روش تاثیر داره. همه رو می‌شنوم.

 

شده تفریح این روزام. بعد اون تومورهای کوچولوی خوش‌خیم اینا شوخی دومیه که بدنم داره باهام می‌کنه. ولی از شوخی اول قشنگ‌تره.نیست؟

فرام...و.......ش.............ی

خودت را باور داشته باش

برای خودت زندگی کن

به خودت ایمان داشته باش

کاری به کار دیگری نداشته باش...

 

همه اینها را من بلدم. همه اینها را من از برم. همه اینها را مدام به همه می گویم و حرف های درستیست. اما انسان، لعنت به انسان، که اساسا موجودی اجتماعیست و لنگ تعریف کردن دیگران است. لنگ تایید شدن است. حتی در رد شدن از طرف همه آدمها، نوعی تایید شدن هست که آدم را پیش میبرد. اینکه "همه" می گویند کاری را نکن. "همه" می گویند کاری را بکن! این جمع شدن تعدادی آدم که تو را تشویق می کند کاری را انجام ندهی یا برعکس، انجامش بدهی، تمامش کنی. بروی تا آخرش. زمین بخوری. موفق شوی. باشی، نباشی... اشکال کار این است که یک نفر یا دو نفر جواب نیست. ذات اجتماع، به جمعیتیست که تو از آن چند صدا می شنوی. زیاد است. بزرگ و کوچک دارد. باید شمردشان. باید حسابشان کرد. نشود نادیده شان گرفت.

یکبار پرسیدی که از چه چیزی بیشتر از همه می ترسم؟ دوباره می گویم چون میدانم یادت نیست. "قضاوت شدن". تا همین حالا هم فکر می کردم که قضاوت شدن، بزرگترین ترس زندگی ام باشد. آنقدر از قضاوت شدن می ترسیدم که تقریبا هیچ کاری نمی کردم. درست مثل کسی که فلج شده باشد، تمام وقتم را به ترسیدن می گذراندم. همه چیز را در اوج رها می کردم. همه چیز را وقتی خوب بودم ول می کردم. همه چیز را. و آنقدر از قضاوت شدن میترسیدم که از خوب نبودن نمی ترسیدم. برایم مهم نبود چطور باشم تا وقتی که قضاوت نمیشدم. با این حال اگر همه میگفتند نباید موهایت را آبی کنی، این کار را می کردم و حالا فهمیدم چرا. چون در مقابلم جمعیتی را داشتم که می توانستم برایشان گردن کشی کنم و باهاشان بجنگم. وجود داشتم و وجودم دیده می شد. ترس لعننتی دیده نشدن که تا همین چند وقت پیش، نفهمیده بودم چطور در وجودم رشد کرده بود و پیش رفته بود وجود نداشت. من بودم که در گردن کشی داشتم "وجود داشتن" را به رخ خودم می کشیدم. 

من نیاز دارم که در موردم حرف بزنند. من نیاز دارم که دوستم داشته باشند. من نیاز دارم برای کسانی مهم باشم. من به این جمعیت نیاز دارم و آنقدرها برایم مهم نیست که در مقابلم باشند یا پشت سرم. من به خود "جمعیت" نیاز دارم. به این همهمه غیر قابل تشخیص، که درست نمی توانی بفهمی از تو تعریف می کند یا تو را می کوبد.

"جمعیت"

این نیاز مزخرف که به من یاداوری می کند در ماهیت انسانی ام هیچ فرقی با هیچ کدام از آدم های دیگر، ندارم.

اینطور هم نیست که هیچ کس من را نبیند. اینطور هم نیست که تو من را دوست نداشته باشی و برایت مهم نباشم. اینطور هم نیست که از من تعریف نکنی و نگرانم نباشی. اما این کافی نیست. متاسفانه، آدم با خواسته شدن از طرف نزدیکان درست مثل این است که با دستگاه زنده باشد. لطفی ندارد. زنده است اما کافی نیست. 

امروز که توی گروه مدرسه بودم، با خودم فکر کردم اگر از مدرسه مان بروم، دو سال دیگر که این بچه ها بزرگ شوند و بروند مدرسه دیگری، هیچ کس من را به یاد نمی آورد. روی عکس دوستانم در واتس اپ مکث کردم و فکر کردم که اگر رفقای دیگری برای سفرها و شب نشینی ها و دورهمی هایشان داشته باشند، من را کم کم کاملا فراموش می کنند. اگر به محیط کار قبلی ام زنگ نزنم و برای قرارداد مجدد یاداوری نکنم، احتمالا من را به کلی فراموش خواهند کرد. درست مثل یک قبض قدیمی بانک که توی جیب مانده و نوشته رویش محو شده. هستم، اما به یاد نمی آیم. من به این جمعیتی که کم کم دارند من را فراموش می کنند احتیاج دارم و حس می کنم در حال محو شدنم. حس می کنم دیگر کسی به یاد نمی آورد من چطور لبخند میزدم، چطور لباس هام را با هم ست نمی کردم، چطور مرتب بودن دندان های جلویی ام را دوست داشتم، چطور دوست داشتم همه چیز را با ویولنسلم بزنم، چطور دلم می خواست توی عکس ها باشم، چطور هربار که موهام را آبی می کردم، انگار اولین بار است ذوق می کردم، چطور هربار صندل می پوشیدم لذت می بردم. چطور... چطور... حس می کنم دارم محو می شوم و آدم هایی که من را یادشان هست، آنقدر هم فاصله دارند و زندگی با آدم های جدید در اطرافشان جریان دارد که نمی توانند در مورد من با هم حرف بزنند و خاطرات، تنها در ذهنشان می ماند تا طعمه فراموشی شود.

زندگی صبر نمی کند خب. می گذرد و انتظار دارد تو هم با روزهاش بگذری. می دود و می گوید بدو. می رود و می گوید بیا.

 

حالا به آدم هایی فکر می کنم که بلدند چطور حضور آدم را در جایی کمرنگ کنند و بهش نشان بدهند که بود و نبودش فرقی ندارد. به آن ها فکر می کنم و هرگز نخواهم بخشیدشان. من؛ منِ فراموش شده...

گرفتگی

هی جون می‌کنم و بدبختی می‌کشم که حالم خوب باشه، باز توی سه روز پرفشار، کائنات یا هر کوفتی که هست، همه چیو خراب می‌کنه.

آره! اعصابم خرده. حالم خرابه. داد می‌زنم. فحش می‌دم. چون اگه اینکارا رو نکنم باید بشینم گریه کنم. البته گریه هم می‌کنم. گریه می‌کنم و براش هیچ توضیحی ندارم. توصیحم اینه که دلم گرفته. خسته شدم از جنگیدن. از مقاومت. بالاخره پاوربانکم می‌زنن به شارژ.

کار در پراسترس‌ترین حالتش، روابط دوستی در شرایطی که نیاز به صبوری داره، وضع مالی در حد سر به سر، اطرافیان در حال شروع رفتارهای خاله زنکی!

منم در آستانه افسردگی که مدام به هرکی می‌رسم می‌گم من دارم افسرده می‌شما. مراقبم باشید و باز هیچ کی جدی نمی‌گیره تا چمیدونم! یه جنازه بیفته رو دستشون لابد. من چمیدونم....

 

من کلا چمیدونم....

 

دلم گرفته. آهای ایهاالناس، دل، می‌گیره. مال من گرفته. کمک میخوام....

soundcloud

گوگل پلی را باز کردم که برای خودم سوندکلود بریزم. با خودم فکر کرده بودم که یک پلی لیست از همه آهنگهایی که دوست دارم آنجا برای خودم درست کنم. اما نگذاشت. گفت که ایرانی هستم و همین یعنی حق ندارم سوندکلود داشته باشم. گفت در کشور من نمی شود این نرم افزار را داشت و نصب کرد. نمی شود شجریان را با جهان به اشتراک گذاشت. نمی شود دیلمان را پخش کرد تا همه بشنوند. نمی شود به علیقلی گفت یکبار دیگر خیلی دور خیلی نزدیک را بنوازد. غمم گرفت. بیشتر از خیلی وقتها. با خودم فکر کردم مگر من با یک آهنگ چه کاری می توانم بکنم؟  مگر موسیقی یک هنر نیست؟ مگر هنر برای "مردم" نیست؟ مگر کجای دنیا یک سیاستمدار آهنگ گوش می کند؟ سیاستمدارها اگر موسیقی را می شناختند و هر از چندی برای خودشان آهنگی گوش می دادند، اگر یک پلی لیستِ "برای وقتهایی که دلم گرفته" یا "ساعت پنج و نیم عصر یک بعدازظهر ماه شهریور که به اشتباه شبیه اواخر پاییز است" در سوندکلود داشتند که دیگر هیچ کجای جهان جنگی نبود. کدام آدمی بجای گوش دادن به صدای عود یا یک سولو از ویولنسل وقت دلتنگی، تصمیم می گیرد به یک کشور دیگر حمله کند و مردم را از خانه هایشان آواره کند؟ نمی ترسد که سه تاری در پس دیواری بشکند و کودکی از ترس جنگ دیگر سمفونی نُه بتهون را با خودش زمزمه نکند؟ اگر اینطور است پس چرا برای منی که فکر می کنم استعاری ترین هنر جهان موسیقی ست هم سوندکلود تحریم است؟ مگر نه اینکه موسیقی در هوا شناور است و از مرزها رد می شود؟ و ناممکن ترین هنر برای ثبت کردن است؟ مگر نه اینکه هر موسیقی به محض نواخته شدن تبدیل به استعاری ترین حالت ممکنش می شود و مثل یک عطر تبدیل می شود به خاطره؟ غیرقابل دیدن، غیرقابل لمس کردن و غیرقابل حفظ کردن. تنها با تکرار مجدد نت ها یا با ایجاد ارتعاشی مشابه می شود آن را دوباره ساخت اما دیدن و شنیدن دوباره "همان" و "دقیقا همان" موسیقی ناممکن ترین کار جهان است. مگر نه اینکه ضبط و ثبت موسیقی فقط می تواند تصوری تکراری از یک موج قدیمی باشد که حالا دیگر وجود ندارد؟ اگر اینطور است –که هست- چرا همین موج میرا و از بین رفته را هم از ما دریغ می کنند؟ چرا نمی توانم "دیلمان دشتی بنان" را در سوندکلودم داشته باشم تا کس دیگری در جای دیگری در جهان در وقت دلتنگی هاش گوش کند؟

فراموشش کن! فقط کاش بین این نرم افزارهایی که ما را تحریم کرده اند، استثنا قائل می شدند. موسیقی برای ما، همه نرم افزارهای جاسوسی برای شما....

ساعت یک و سی و شش دقیقه بامداد نهم آذرماه هزاروسیصد و نودوهشت هجری شمسی. شد یک و سی و هفت!

انگار دیگر هیچ کجا برای خودم باقی نمانده. جایی که برای خودم و حریم شخصی ام باشد. جایی که من، شخصیت حقوقی خاصی نداشته باشم. تریبون خودم نباشم. بابت هر حرفم به هیچ آدم دلسوز یا کینه توزی پاسخ گو نباشم...

دلم میخواهد وقتی ترَک عمیق و نامشخصی روی قلبم دارم، جایی باشد که بتوانم بنویسم که درد دارم و کسانی که من را میشناسند هزار دلیل بی ربط و باربط پیش خودشان تصور نکنند...

از اینستا بدم می آید. از تلگرام بدم می آید. فیس بوک دور است و اینجا هم زیادی خلوت است.

دلم گرفته. دلم شکسته. کسی پرسیده است که خوبم و به دروغ گفته ام که حالم خوب است. دلم میخواهد استعفا بدهم. دلم میخواهد یکبار در مدرسه یک دل سیر گریه کنم و بچه ها دلداری ام بدهند چون اینکار را برای هم خیلی خوب انجام میدهند. دلم میخواهد یک قطعه طولانی و غمگین ویولنسل را صدبار پشت هم بزنم و گریه کنم. دلم میخواهد بروم برای خودم توی یک کافه دنج و قهوه دمی، آنطور که اصالت قهوه است سفارش بدهم. دلم میخواهد کارهای جدیدِ حال خوب کن بکنم. ولی هیچ کدام از این کارها را نمیکنم. خوب نیستم و قلبم شکسته و در مقابل فکر های بد به طرز غریبی ضعیف و ناتوان شده ام و از دوستم رنجیده ام و خسته ام و پول ها را باید مدیریت کرد و هوا آلوده است و بابت ساز باید صبوری کنم و مدرسه که جای گریه معلم ها نیست و چون تعهد داده ام باید تا آخر سال تحصیلی همه چیز را تحمل کنم و نمیخواهم غرغرو باشم و ...

 

 

آرزو داشتم حداقل یک نفر این آخر شبی، اینجا بود و این حرف ها را میخواند و میگفت چیزی شده؟

ولی نیست...

 

اینجا دیگر یک کتاب صدبار خوانده قدیمیست. تمام شده است.

لرد آلفرد داگلاسِ دو!

 لرد آلفرد داگلاس ِ دو، سلام

اتفاق جالبی افتاد. دیروز خیلی اتفاقی وقتی در خانه نشسته بودم و برای بار صدم جواب نامه ات را می نوشتم و پاره می کردم، زنگ در را زدند و لذت مطبوع آمدن پستچی را تجربه کردم. نامه بود. از طرف لرد آلفرد داگلاس. تعجبم از این بود که چرا منتظر جواب نامه ام نمانده ای. نامه ای بود سرشار از همان رفتارهای همیشگی و همان حال و بو. اما جدید بود. گفته بودی که از من بی خبری و خواسته بودی که برایت بنویسم. اما من که برایت نوشته بودم. این بود که نامه ی جدید و نامه ی قبلی ات را کنار هم گذاشتم و فهمیدم که تو، لرد آلفرد داگلاس ِ دو! هستی. 

نامه ی جدید را لرد آلفرد داگلاس اصلی یا همان یک، نوشته بود. تو نبودی. و تو، اگر اصرار داری که لرد آلفرد داگلاس باشی، دومین لرد زندگی ام هستی! این بود که نامه ی جدید را گذاشتم روی میز برای وقتی که جوابش را بنویسم، نامه ی قبلی خودت را هم گذاشتم کنارش که جواب آن یکی را هم بنویسم و قبل از هر چیز از روی آدرست نامه ای برایت نوشتم که بدانی نیازی نبود که لرد آلفرد داگلاس باشی. نمی دانم چه کسی هستی و اهل کجایی؟ اما می توانیم دوستان خوبی داشیم. برایم بنویس، برایت می نویسم...

پ.ن: نامه ی قبلی ات ناقص مانده. به نظر می رسد یکی از کاغذهایی که نوشته بودی را برایم نفرستاده ای. جمله ات روی هوا رها شده و هیچ کجا ادامه اش نیست. لطفا ادامه اش را برایم بنویس. بگذار تا انتهایش را بخوانم و بعد جوابت را بدهم. من را خوب می شناسی- از کجایش را نمی دانم- قطعا می دانی که خداحافظی چقدر برایم اهمیت دارد. پس لطفا انتهای نامه ات را برایم بفرست.

دوست جدیدت، مفرد مونث بی مخاطب

نامه دوم

لرد عزیز

داشتم برایت نامه ی دیگری می نوشتم که دیدم جواب دادی! متعجب شدم. این یکی هیچ کجای محاسباتم نبود. از لطفت به بابی ممنونم. صداقتی که توی کلماتت بود را دریافت کردم و البته که برایم تسکین خوبی بود.

گفته بودی شجاع باشم و فراموش کنم. البته که اینکار را کرده ام. سعی نکن بی خیال همه ی کارهایی که کرده ام تا همه چیز را فراموش کنم بشوی و انکار هم نکن که خودت هم می دانی که همه چیز را فراموش کرده ام. اما حتما خودت هم می دانی که سازوکار فراموشی که در اثر بیماری یا ضربه ی ناگهانی باشد، با ساز و کار فراموشی دردناک و خود خواسته فرق می کند.

من فراموش کرده ام اما این به این معنی نیست بتوانم مثل آدم های خوشبخت بگویم که: " او را دیدم.... اما دیگر هیچ چیز یادم نمی آید!"

این شدنی نیست. فراموشی برای آدمی که با یک تجربه زندگی کرده است سازوکار دیگری دارد. مثل فراموش کردن پاییست که در جنگ قطع شده. فراموشش می کنی. می دانی که دیگر پایی نداری. حسش نمی کنی موقع راه رفتن حسابش نمی کنی. حتی وقتی از جنگ حرف می زنی و می گویی در جنگ پایت را از دست داده ای هم فراموشش کرده ای انگار داری از یک برنامه ی تلویزیونی جالب حرف می زنی. همه ی این ها ناخودآگاه رخ می دهد. نه درد را به یاد می آوری نه زخم را. می دانی اما فراموش کرده ای. نمی شود ندانست. نمی شود که نفهمید که چه روزگاری بر آدم گذشته است. اما می شود درد را از یاد برد. آدم درد کشیده ای که دوباره می خندد، چیزی را که باید فراموش کند را فراموش کرده است. و آن هم این است که این زندگی تا چه حد می تواند وحشی و خشن و خشمگین باشد. گفته بودم که مثل یک جنگ زده می مانم. 

یکبار تصادف وحشتناکی کردم. یادت هست؟ اتومبیلم با شتاب زیاد از روبرو به یک کامیون خورد و تو وقتی اتومبیل را دیدی، مطمئن بودی که مرده ام! اما نمردم. زنده ماندم و هیچ اتفاق خاصی هم برایم نیفتاد. اما تا مدتها، اعضای بدنم می توانستند تکان ناگهانی، کشیده شدن و بوی روغن سوخته را حس کنند. این یعنی به یاد آوردن. خیلی طول کشید که یاد بگیرم چطور باید فراموش کنم. که دیگر بدون وحشت رانندگی کنم، تا اتومبیلی از روبرو می آید ماشین را به سمت مخالف نکشم، بر خودم غلبه کنم و نترسم! اما بالاخره موفق شدم.

خواهش می کنم ارزش کارم را کم نکن! فراموش کردن از سخت ترین کار های دنیاست! این را بدان، اگر فراموشت نکرده بودم، هرگز نمی توانستم تو را به یاد بیاورم و برایت نامه ای بنویسم. هرگز...

 

حالا دارم لارا داجت گوش می کنم. بدون اینکه دوستش داشته باشم. و ازش لذت می برم بدون اینکه برایم هیچ لذتی داشته باشد. این را هم به تازگی یاد گرفته ام "زخم" عزیز. تو بهترین زخمی بودی که می توانستم داشته باشم. کامل و در عین حال، غیر عفونی! این را هم به تازگی یاد گرفتم. در همه چیز می توان زمینه های شکرگزاری پیدا کرد.

به قدر یک کودک اول دبستانی دارم زندگی کردن را یاد می گیرم. لابد داری به من می خندی. خوشحالم. بخند.

همیشه بخند. خواندن نامه ات، خوش می گذرد! برایم بنویس

خداحافظت

نامه

لرد عزیز سلام

از روزی که نامه ات به دستم رسید، تقریبا سه ماه می گذرد. اما می دانم که هنوز منتظر پاسخی و ناامید نشده ای. درست است، این انتظار و امید، تصویر درستی از تو نیست اما واقعیست. واقعیت همیشه درست نیست. فکر می کنم من و تو بیش از هر کس دیگری این را بدانیم. گفته بودی که از من کاملا بی خبری و خواسته بودی از خودم برایت بگویم. اشاره کرده بودی که خاطراتمان برایت تکراری شده و خاطرات جدیدی برای از نو ساختن خواسته بودی. می فهمم. خودم ترجمه ی همه ی حرف هایت را بلدم. می دانم منظور تمام این بد قلقی ها این است که " چه خبر؟"

خب... خبرهای خوبی نیست. بابی مرده است اما من هنوز می بینمش. هر جایی که تنها می شوم و انتظار دیدنش را دارم. هزینه ی اجاره ی آن خانه ی دوخوابه برایم زیاد بود و مجبور شدم قبل از تمام شدن رهنم، از آنجا بروم. به نظرم مردن بابی برایم از روزی که از آن خانه رفتم شروع شد. دیگر اتاقش را نداشتم. صاحبخانه اتاق را رنگ زد و لک سیاهی خاکستر تمام سیگارهایی که با دیوار خاموششان کرده بود را پاک کرد. برای صاحبخانه، ما -من و بابی و وقت هایی که می آمدی، تو- ساکنین دیوانه و بی نزاکت قبلی بودیم. خوش نشین و بی فرهنگ. شاید هم بودیم. برای من اما آن اتاق از گنجینه ی آثار مصری موزه ی لوور هم عزیز تر بود. بهرحال، هرچه بود گذشت. امیدوار بودم حداقل رنگ شاد تری به دیوار ها بزند اما نزد. سفید با سقف شیریِ همه پسند.

می دانم که دوستش داشتی. گرچه همیشه با هم مشکل داشتید اما می دانم که دوستش داشتی. تو با کسانی که دوستشان نداشتی عموما خوش و بش می کردی. برای همین هم در جمعِ آدم های معمولی، جالب و خوش مشرب بودی. برای اینکه از همه متنفر بودی. اما من اینطور نبودم . من همه را دوست داشتم. بعضی را دوست تر. و این عصبی ام می کرد که تو در جع اینقدر خوب به نظر برسی چون همه از تو خوششان می آمد و توی لعنتی هم به همه ی شان پا می دادی. چرا؟ چون عین خیالت نبود که چه اتفاقی برایشان بیفتد. از این فلسفه ی مزخرف زندگیت متنفر بودم. وای! حتی یاد آوریش هم عصبی ام می کند...

گفته بودی که ترجیحا جواب نامه ات را ندهم. با اینکه می دانم جدی گفته ای و با همه ی امیدی که به جواب دادنم داری، اما ترجیح می دهی جواب ندهم، اما من جواب می دهم. 

تو، بدترین زخم زندگی ام بودی. درد فراوان و خون و چرک و عفونت. بارها بخیه و عمل و در نهایت، دوره ی نقاهت طولانی. اما حالا، هر از گاهی، که زیاد می خندم یا وقت هایی که با سرعت می دوم، جای زخمم تیر می کشد. یاد تو می افتم. دلم می خواهد با گوشه ی ناخن شکسته ام لای زخم را باز کنم. درست است که حتی پوست جدیدی هم روی زخمم درست شده اما اعصابم هنوز همان قبلی هاست.

یادم می آید در سریال جدید شرلوک هلمز، شرلوک به واتسون که بخاطر عوارض جنگ، بدون هیچ جراحتی می لنگید و دستانش می لرزید، در توضیح علت این لنگیدنِ عصبی گفت که دل واتسون برای هیجان جنگ تنگ شده است. این را لازم نبود شرلوک هلمز باشی تا بفهمی. هر آدمی که جنگ را تجربه کرده باشد می داند که اینطور روزهای سخت و پر درد، در کنار همه ی سختی هایشان، یک حس خوب هم به آدم می دهند. این که در یک دسته ی دیگر قرار می گرفتند. در دسته ی آدم هایی که از پس این درد برآمده اند. آدم هایی که چیزی را می فهمند که کس دیگری نمی فهمد. آدم هایی که در روزهای نه چندان دور، هر روزی که از خواب بیدار می شدند نمی دانستند تا شب چه اتفاقی برایشان می افتد. می دانی؟ من دیگر شبیه آدم های جنگ زده ام. تا ابد، جنگ، در تمام خاطرات و مثال و ها و فکر ها و همه چیز من هست.

تو و بوی خاکسترت...

سه ماه طول کشید تا بتوانم با خودم و این درد کشنده ی ترکش های جنگ داخلیمان کنار بیایم و این نامه را برایت بنویسم. اما نوشتنش وقتی از من نگرفت. هه... درست مثل یک شعر قدیمی که یادم نیست اما وقتی شروع می کنم با آهنگ بخوانمش هر کلمه پشت سر هم و یکی یکی در سرجای خودشان بر روی زبانم چیده می شود...تو همان آهنگ قدیمی هستی لرد عزیز.

منتظر جواب نامه ات نیستم اما فکر می کنم برایم بنویسی.

خداحافظ

 

پ.ن: هیچ وقت آدرسی از تو نداشتم. تو هم آدرسی برایم ننوشتی. بازیِ دو سر، بُردِ جالبیست...

دروغ

توی تاریک روشنای نور موبایل که گذاشته بودمش کنار بالش تا یکم نور بپاشه توی هوا و همه جا ظلمت نباشه، فهمیدم که بهم زل زده. این چیزا رو آدم حس می کنه. لازم نیست حتما ببنتشون. اون چشمای درشت قهوه ایش رو دوخته بود به من و داشت فکر می کرد که چطوری به من بگه. ازش پرسیده بودم که چیزی در من هست که دوست نداشته باشی؟ و مکث کرده بود. گفته بود سه چهار تا. و حالا، سه تای آنها را گفته بود. همه اش مربوط به خودم که خودم را دست کم می گیرم و تلاش نمی کنم و ازین حرف ها، اما حالا من اصرار کرده بودم که چهارمی را بگو و او باید می گفت. دنبال کلمات مناسب می گشت و من مطمئن بودم که دروغ نمی گوید. برای فهمیدن راست و دروغ حرف های کسی، چراغ لازم نیست. دروغ بو می دهد. باید بویش را بشناسی. دروغ نمی گفت:

- ببین! نمیشه که توی این دنیا همیشه شاد بود. میشه خوش گذروند اما نمی شه همیشه شاد بود. حداقل این دنیایی که من می شناسم اینطوریه.اینکه بخوایم همیشه همه چیز رو همین طوری راحت بگیریم و همه چیز برامون اینطوری...

من دیگر به درستی نمی شنیدم. می شنیدم اما مغزم، تحلیل کردن داده ها را رها کرده بود. چسبیده بود به اولین جمله که مهمترینش هم بود. " نمی شه توی این دنیا همیشه شاد بود" 

یکهو سر خوردم پایین. از بالای برج ماسه ای بلندی، سر خوردم و زمان کند شد. موهایم در باد تاب می خوردم و لباس شاد و سفیدم شبیه کفنی به دورم پیچیده بود. درست مثل فیلم های تلویزونی. این را هم گفت! حالا می فهمم که این حرف را چند لحظه قبل شنیدم که زندگی مثل فیلم های تلویزونی نیست. اما مغزم انگار تازه آن را شنیده باشد. پرت می شدم و هر پایین تر می رفتم، بزرگ و بزرگ تر می شدم. آنقدر بزرگ که وقتی روی زمین افتادم، جنازه ام، زن سی ساله ای بود که تکان نمی خورد.

- خوبی؟

- آره..

برای فهمیدن راست و دروغ حرف های کسی، چراغ لازم نیست. دروغ بو می دهد. باید بویش را بشناسی. و او بوی دروغ را نمی شناخت...

اینطور است حال و روز من

حال خرابی دارم. خیلی. اما خوشحالم. می دانم که اینجا دوباره شده است مثل خیلی وقت پیش. همان وقتی که کسی اینجا را نمی خواند و کسی من را نمی شناخت. مثل همان وقت هایی که اینجا از همه چیز حرف می زدم. از همه چیز و همه کس. اما حالا اینجا ساکت و لخت و عور است. ساکت وتنها و بی کس. می شود همین گوشه ایستاد و داد زد و مطمئن بود که هیچ کس صدایت را نمی شنود. در فیلم" من دیه گو مارادونا هستم" یک شخصیت بود به اسم رویا. نقشش را سارا بهرامی بازی می کرد. زن خوب و آرام و مودبی که همیشه همه چیز را می ریخت توی دلش و همه را به صلح دعوت می کرد و هیچ چیز را به روی خودش نمی آورد و بلد بود چطور ادای آدم های قوی و آرام را دربیاورد. بعد، در یک سکانس، که فرهاد به او اطمینان می دهد که هیچ کس صدایش را نمی شنود، سخت، خیلی سخت، درست مثل آدمی که توانایی حرف زدن را از دست داده است، و با ترس و لرز، شروع می کند به ناسزا گفتن، فحش دادن، داد زدن، سبک کردن خودش، جیغ زدن... این کار را می کند، چون مطمئن است هیچ کس صدایش را نمی شنود. چون ترسوست. چون می ترسد، نقاب بلوری روی صورتش، ترک های ریز بردارد. چون از همه چیز و همه کس می ترسد.

من مثل رویا هستم. کس دیگری هستم که می ترسم. ترحم برانگیز شده ام؟ ممکن است.

خسته شده ام؟ قطعا.

می خواهم نقابم را بردارم و داد بزنم؟ نه! می ترسم. برای همین اینجا را، اینقدر ساکت و سوت و کور دوست دارم.

قطعا اگر من را می شناختید، می گفتید که تو همیشه همین هستی! دختری که هر کاری که دوست دارد می کند و با همه مخالفت می کند و ... نه! نیستم. چیزی که من دوست دارم، این نیست. این فقط چیزیست که می توانم تحمل کنم. 

 

من خوش لباس نیستم. بد لباس هم نیستم. من به تایید دوستانم، استایل شخصی خودم را برای لباس پوشیدن دارم که بعضی ها خوششان می آید و بعضی ها به نظرشان معمولیست و بعضی ها می گویند جلف و سبک است و بعضی ها می گویند رنگ هایش به هم نمی آید و ... برای من مهم نیست! واقعا برای من مهم نیست. من دوست دارم در دنیایی زندگی کنم که هر چیزی که دوست دارم بپوشم واگر کسی در مورد لباس های من نظری داشت، قبل گفتنش از من اجازه بگیرد چون این حریم خصوصی من است! من موظف نیستم که برای کسی لباسی که دوست دارد را بپوشم. او می تواند لباس های خودش را انتخاب کند و با من رفت و آمد نکند.

حالا ای دوستان من، می دانستید این مسئله تا این حد برای من مهم است و عصبی ام می کند و وقت اختلالات هورمونی ام، توی ماشین ساعت ها بخاطرش گریه می کنم؟ نمی دانستید؟ بدانید!

من از صبح خیلی زود بیدار شدن بدم می آید. خودم این را می دانم. برای همین، همیشه از همه می خواهم که کارهای من را برای صبح زود نیندازند. اتفاقی که می افتد چیست؟ در تمام برنامه ریزی ها، دیگران، ساعت کاری من را روی صبح زود تنظیم می کنند و بعد از من گلایه من کنند که دیر می روم و می خواهند که تغییر کنم. من از تمام آدم هایی که بابت این خواسته ی مشروع و بی آزار من که " دوست دارم صبح ها کمی بیشتر بخوابم" ، من را توبیخ می کنند، سرکوفت می زنند و به ریشخند یا کنایه می گیرند، عمیقا متنفرم. این را می دانستید؟

آیا تا این حد آسیب پذیر بوده ام؟ خیر

آیا تا این حد تنها بوده ام؟ خیر

آیا می توانم این حرف ها را به هیچ کس بگویم؟ خیر

آیا می توانم آن طور که می خواهم باشم و برای زندگی ام تصمیم بگیرم؟ خیر

آیا مقصر اطرافیان منند؟ خیر

آیا من هیچ وقت کار اشتباهی نکرده ام؟ چراو البته که کرده ام. بارها خراب کرده ام. گند زده ام. حتی عذرخواهی کرده ام و بخشیده نشدم و شدم... اما مستحق این شکنجه ی درونی نیستم.

آیا حالا که این حرف ها را می زنم به لحاظ روحی تحت فشار هستم؟ بله. هستم. هم روحی و هم جسمی. از زمین و زمان بیزارم اما دلیل نمی شود که چرت و پرت بگویم. فقط حرف هایی که هیچ وقت نمی زده ام را حالا، اینجا، که می دانم هیچ کس نمی خواندش، زده ام.

درست مثل رویا....

شما هم نشنیده بگیرید

وقتی فیلم میبینم و فیلم میخوانم...

من معیار های من دراوردی خودم را برای فیلم خوب و بد دارم. من دراوردیست اما مهم است. برای من مهم است. فیلمی که با معیار های من خوب باشد برایم محترم است و فیلمی که توی معیارهای من دراوردی و وسیع من جا نشود،مال هر کارگردانی که باشد ممکن است نیمه کاره رها شود تا به شعور جفتمان احترام گذاشته شده باشد.

یکی از این معیارها این است که بلافاصله بعد از تمام شدن فیلم حالت بدنم،نگاهم،دست هام،طرز تکیه دادنم،حالت قفل مانده ی فکم،بغضی که ترکیده یا نترکیده،هیچکدام تغییری نمی کند.همان طور زل میزنم به صفحه ی نمایشگر و تکان نمیخورم. فیلم برای من جایی در درون سینه ام، پشت پلک هام یا توی سرم ادامه دارد.چند ثانیه ای ثابت میمانم و بعد آرام چشمانم را می بندم.همه چیز،همان جا، پشت پلک ها، تمام می شود...

 

من برای فیلم های خوب، معیارهای خودم را دارم و یکیش این است که بلافصه بعد از تمام شدنشان، تمام نشوند...

دوست

تنها شده ام.

خیلی تنها شده ام. از دوست هایم تنها شده ام. زندگی آدم چند ساحت دارد و یکی از این ساحت ها دوست داشتن هاست. یکی از این ساحت ها عاشقی کردن است. یکیشان مفید بودن و کار داشتن است. یکیشان یاد گرفتن است. آدم ها ساحت های مختلفی دارند و من حالا در ساحت دوست هایم، دوست داشته شدن هایم و دوست داشتن هایم تنها شدم.

دقیقا همین حالا که مطمئنم همه شان را دارم و دوستشان دارم و دلم برایشان تنگ شده. همین حالاست که میدانم داریم دور می شویم. انگار من در یک قطار کند رو، ولی بدون توقف باشم و آنها همه سرجاهایشان ایستاده باشند و من از پشت شیشه های قطار در حال حرکت نگاهشان کنم. گریه کنم. دست بکشم به شیشه ها. فریاد بزنم، اما هیچ چیز تغییر نکند... من بروم. من بروم چون باید بروم.

این خالی شدن و تنهایی، اینکه در حیاط دانشگاه راه بروم و با خودم فکر کنم حالا هیچ کسی نیست که "عملا" و "قلبا" "بخواهد" و "بتواند" و "بخواهم" که کنارم باشد. اجتناب میکند چون برایش دردآور خواهم بود*. اجتناب میکنیم چون شرایطش تغییر کرده** و اجتناب میکنم چون باید رهایش کنم***...

.

.

در مسیر پوشیده از سنگ کف دانشگاه راه میروم و مراقبم مورچه ها را له نکنم و با خودم فکر میکنم این حفره ی تنهایی توی سینه ام را چطور پرکنم؟ 

نمی شود...

پر نمی شود...

و اشکم را با دستمال کهنه ای که توی جیبم پیدا کرده ام پاک میکنم.

 

دردها، گنج اند. گنج هایی که ارزشی برای فروش ندارند. عتیقه هایی که قیمتشان به بوی آدم هاییست که صاحبشان بوده اند. قیمتشان به قیمتیست که ندارند. برای خودت نگهشان دار....

 

 

برای خودت، در تنهایی و بی سر و صدا، نگهشان دار

 

 

 

*:...

**:...

***:...

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست؛ الا تو

حالا که تنها توی هال نشسته ام و خانه بوی خواب می دهد، حالا که اولین بار است این شب را جایی نمی روم، حالا دارم  می فهمم که چرا توبه، یکی از ابواب عرفان است...

امسال ظاهرا آدم بهتری بودم. کار بد بزرگی در زندگی ام نکردم، اما در حقیقت کار خاصی در زندگی ام نکردم. امسال از آن آدم ها بودم که بودن و نبودنشان فرق آنچنانی ندارد.از آن هایی که توی ختم شان هیچ کس خوشحال نیست ولی هیچ کس هم عمیقا افسوسی نمی خورد. از آن آدم ها بودم که بودنشان نه برای آدم های خوب مهم بود و نه برای آدم های بد. نه کمکی به آدم های خوب کردم و نه هیچ آدم بدی را ترساندم...

به درد نخور

این پرونده ایست که امسال قرار است ببینند. چیزی که سال گذشته امضایش کردند... ازین بابت حسابی پیش خودم شرمنده ام. رفته ام توی لاک خودم و با هیچ کسم میل سخن نیست.  برای خودم می روم و می آیم و حتی جدیدا دیگر نه می روم و نه می آیم! این روزها خیلی فکر می کنم که می خواهم همینطوری ادامه بدهم؟ این چیزیست که از زندگی می خواهم؟ می دانم که تنبل هستم و همین؟ می دانم که بی اراده ام و همین؟ نمی شود... با عقل جور در نمی آید...

همه ی اینها همیشه در مورد من صدق می کرد جز مدتی کوتاه. من عمیقا گناه کار بودم. غرق در دنیایی بودم که از خودم متنفرم کرده بود. و یک مثل امشبی، آنقدر دلم از خودم گرفت، آنقدر دلم خودم را نخواست که اراده کردم. با خدا حرف زدم. واسطه کردم، دلیل آوردم. گلایه کردم.گریه کردم. نخواستم. خواستم. غر زدم. ناله کردم. شکایت بردم، و بعد دیدم جایی هستم که تا بحال نبودم. جایی، کمی بالا تر، سبک تر، شفاف تر و دلم، آرام شد...

آدمی که گناه های خودش را می بیند، حقیر شده،  "ظلمتُ نفسی" را زیر لب می خواند ، می داند همه چیز را خدا می بیند، آدمی که می داند روحش بوی عفونت گرفته است، آدمی که همه جای روحش درد گرفته، به کسی که آنقدر درد داشته که ضربه ی شمشیر برایش شیرینی رستگار شدن را دارد، حسادت می کند. حسادت واقعی! آنوقت است که یک گوشه دنج، کز می کند توی خودش و با خودش زمزمه می کند که می شود من را ببخشی؟ می شود از یادم برود هر چه نیستم و هر چه هستم؟ می شود بهتر باشم؟ و آن آدم تنبل بی اراده ی پر از عیب، بلند می شود و ناگهان همه چیز می رود سر جای خودش...

 

من این را تجربه کردم... چیزی که عرفا می گویند، "باب توبه" است. از راه های عرفان. راهی سخت، غریب و دردناک. اما ناب... مختص ماست. ما آدم های بد و گناه کار. مایی که هیچ کس هیچ کجا راهمان نمی دهد. مایی که وقتی سفره ی دلمان را برای کسی باز می کنیم، خودمان خجالت می کشیم که دوباره توی چشم هایش نگاه کنیم. مایی که از دست خودمان، از دست این دل ِ بی طاقت و مظلوم اما گناهکارمان نمی دانیم به کجا پناه ببریم. و فقط همین جا برایمان مانده. فقط همین جاست که اتفاقا وقتی حرف می زنیم حس می کنیم گوش می کند. حس می کنیم می گوید قبول! می گوید گریه نکن. می گوید بیا در بغل من. می گوید هنوز دوستت دارم...

مال ماست این باب توبه...

می شود یک شب در سال هم که شده، قدر این رابطه ی دو تایی خودم و خدا را بدانم؟ می شود مثل قبل که غرق گناه بودم و هر لحظه بیشتر به تو نزدیک می شدم تا پاکم کنی، به خودت نزدیکم کنی؟ می شود من را بچسبانی به خودت؟ دلم یک بغل سیر با تو بودن می خواهد. شب قدرم را اینقدر طولانی نکن خدا....

 

 

عنوان دخالتی در شعری از وحشی بافقیست...

پرنده ی آبی

افسردگی پرنده ای بزرگ و آبیست. پرنده ای که آنقدر بزرگ است که ما زیر سایه ی سیاهش گم‌می شویم.